|
سایه و تابعه داستان ها و یاد داشت ها |
موضوعات
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
تیر 1386
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
فراخوان آزمون داستان نویسی خانه داستان بلخ ( )
فراخوان خانة داستان بلخ
« خانة داستان بلخ » به حمايت مالي نشرية زرنگار، آزمون داستاننويسي يي را براي نخستين بار در افغانستان راه اندازي ميكند. اين آزمون داستاننويسي ويژه داستاننويسان افغانستان است و نويسندة بهترين داستان برندة «جايزة ادبي مولانا خسته» خواهد شد. داستاننويسان گرامي ميتوانند از اول ماه جوزا (خرداد) تا پايان ماه سرطان (تير) 1387 يك داستان كوتاه خود را براي اين آزمون به نشاني هاي برقي shafiq_mzr@yahoo.com و info@balkhstory.com و یا به نشانی های زیر بفرستند:
· کابل ـ سرای شهزاده ـ اتاق 184 ـ شمارهء تماس: 0799580100
· مزارشریف ـ کفایت مارکیت ـ اتاق 52 ـ شمارهء تماس: 0799580200
· پیشاور ـ چوک یادگار ـ آزاد بازار ـ دکان شماره 7 ـ شمارهء تماس: 00923469178528
شرايط براي نامزدي جايزة مولانا خسته:
1 ـ نويسندة داستان زير چهل سال عمر داشته باشد.
2 ـ داستان به زبان فارسي دري باشد.
3 ـ داستان تايپ شده باشد.
جايزة مولانا خسته به ارزش 30 هزار افغانی نقد و يك گواهينامه از سوي خانة داستان بلخ است كه در جشن مهرگان سال جاري تقديم داستاننويس برنده خواهد شد.
نوشته شده توسط شفیق نامدار در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
لينك مطلب
غازی ها ( )
غازی ها
جری..جوک..نقطه ..نشان. هدف را گرفته بودم اما درانتخاب اینکه به کدام عضو بدنش گلوله را اصابت دهم تردید داشتم ، اصلا" به نشان زدن خودم باور نداشتم .سینه ؟ نه ، شاید واسکت زرهدار پوشیده باشد. سر؟ نه، بخاطریکه هدف کوچک میشود ، نکند گلوله خطارود. پاها ؟ نه ، شوخی که با او نداشتم می خواستم بکشمش . چشمهایش چطور ؟ چشمهای ابی اش ، کاش میشد چشمهایش را نشانه بگیرم . انگشتم روی ماشه بود . کش کن دیگر ، غازی میشوی ، « شوروی» از پیشت مفت نرود...
بالاخره باید من هم میان بچه های جبهه قدر وقیمتی میداشتم ، باید جنگی و چریک می بودم . وقتی گرد بخاری کمیته می نشستیم هریک کار نامه های شانرا بیان می کردند:
- یک خرس کلانش« خره شو خره شو» میگفت ، زدم به تقدیریش ...
- یک ظابط بسیار خیز خیزک میزد ، زدم به فرقش ...
- یک شوروی فیل واری بود ، وقتی زدم به پیشانیش او نگفت...
من بودم که خاموش می نشستم ، اصلا" کارنامه ی نداشتم و بچه های که جنگی و چریک بودند بالایم خشره کاری می کردند:
- اوبچه بخاری ره چوب بان...
- اوبچه، جیراب های مره پینه کو...
- اوبچه ، پرتله مره آویزان کو...
هله او بچه .. هله اوبچه .. هله اوبچه...
بیخی احساس حقارت میکردم ، آخر من هم تفنگ داشتم ، من هم داخل جبهه بودم، بخاطری که ترسو و جنگ نادیده بودم قومندان مرا به عملیات ها نمی برد . همیشه خدمت گار کمیته ، همیشه شاگرد آشپز ، همیشه نگهبان اسپ ها همیشه « آب بیار شوربلاقی» ، هله بدو.. هله بدو..هله بدو...
دیگر بچه ها یکی دوساعت می جنگیدند ، کمین می رفتند، قطارهارا آتش می زدند،بالای حکومتی حمله می کردند و بعد هفته ها چپه ناف می خوابیدندو قومندان هم ناز وردارشان می بود و هرکدامشان القابی داشتند:
نادر کلیکوف، قیوم دیپچیک ، نبی چریک ، کاظم هاوان و....راستش این القاب را به آسانی نگرفته بودند . نادر کیلکوف را از دست شوروی ها قاپیده و فرار کرده بود و قیوم با دیپچیک کلاشنکوف یک خورد ظابط را زده بود به شقیقه اش که او نگفته بود ...و...
اولین باری بود که بادشمن روبرو شده بودم بیخی نزدیک ،بیخی در تیر رس بودند.
ما هشت نفر را قومندان وظیفه داده بود تا یک گزمه ی روسها را که بالای زرهپوش بودند و مسیر حیرتان تا تنگی خلم را تردد میکردندبه کمین بزنیم. اصلا"مرا نمی آوردند ، اصرار کردم ، بچه ها ریشخند زدند و گفتند آنجا اش خدایی نیست که بخوری. و قومندان گفت :
- برو بچیم ، مگم پاچه های ایزارته محکم بسته کو...
زرهپوش شاید در فاصله ی دوصد متری ما قرار داشت و مادر قسمت (کفتر خانه) که یک نقطه ی مناسب از نگاه اراضی جنگی بود کمین گرفته بودیم و از چندجهت راه عقب نشینی هم داشتیم تا عمق بته های انار و جنگل انبوه.دستور طوری بود، زمانیکه قطار از طرف حیرتان به جانب کابل حرکت کند پیشاپیش آن یک «هفتاد پی پی » به عنوان پیش قراول حرکت میکند وما باید انرا هدف راکت و ماشیندار قرار میدادیم و معمولا"یک افسر و یک سرباز شوری بالای زرهپوش نزدیک کلکینه نشسته می بودند و معلومات کافی داشتیم . و ما دونفر که با سلاح کلاشینکوف مجهز بودیم وظیفه داشتیم که آن دونفر راهدف بگیریم و بعدا" راکت چی ها از دوجناح زرهپوش را آتش باران می کردند و «پی کا» چی درفاصله ی دورتر جابجا شده بود،هم پشت جبهه را باز نگهمیداشت و هم یک آتشبار مطمین برای ما بودکه هر پیاده ی دشمن را زیر آتش میگرفت.
حالا تا یک ساعت بعد دیگر غازی بودم :
هی که شوروی پدرلعنت سر هفتاد پی پی نشسته بود، هی که جری جوک کدم ، هی که زدم راست به تقدیرش ،او نگفت .
- آفرین بچیم.
- غازی شدی.
- نا معلوم مرد بودی.
وبزرگمنشانه خودرا کم زدم:
- ما چه سگ استیم ، هر کار ره خدا میکنه.
- نعره ی تکبیر!
الله اکبر، الله اکبر
قومندا ن دستورداد بعد ازین برایم لقب غازی بدهند .
- برای غازی گوپیچه نو بخرین.
- برای غازی کلینکوف گریس بند بتین.
- غازی سرگروپ باشه.
- غازی را از خدمت اشپزخانه معاف کنین.
چقد رخوب وقتی آدم غازی باشه ، وقتی ادم یکی دوتا شوروی از خود پیش روان کنه ،فقط جری جوک کنه بزنه به تقدیرش وبعد …
یک ستون دراز از قطار اکمالاتی شوروی هااز خم «باغ جهان نما» معلوم شد که آهسته آهسته و منظم پیش می امدند و هفتاد پی پی از جایش حرکت کرد،حدود یک هزارمتر پیشتر از قطار ، دوتا روس سرخه و تنومند بالای آن نزدیک کلکینچه نشسته بودند، و تماس رادیویی داشتند. همه بچه هابه جاهایشان خزیده بودند، ما دونفر وظیفه داشتیم کار را شروع کنیم ، ازینکه تفنگ های سبک داشتیم پیشتر از دیگران خزیده بودیم و همکارم برایم فهمانده بود که اماده باشم و هروقت گفت اتش ماشه را کش کنم .
جری..جوک..نقطه ..نشان تقدیر شوروی ،کمی ارتعاش به بدنم جاری شد، دندانهایم بهم خوردند، شاید ترک ترک آنرا همکارم شنید، شاید هم نشنید و مصروف کار خود بود. نه نه سینه اش، سینه ی پهن و فراخش جای مناسبی برای اصابت گلوله بود، کش کنم ؟ کش نکنم؟ برو هی کش میکنم، برو هی کش نمی کنم ، بار اول است که آدم می کشم ، هیچ دستم راست نیست ، کاش نمی امدم ، سالها خشره کاری می کردم،به اشپز خانه پیاز ریزه می کردم، اسپ ها را جو می دادم، شوق بی جا کردم،چه کنم؟چه نه کنم؟این شوروی یک لحظه بعد زنده نخواهد بود،وقتی گلوله به تقدیرش اصابت کند تخته به پشت خواهد غلتید، او نخواهدگفت، از سر هفتاد پی پی خواهدلولیدو چشمهای آبی اش در آسمانها چیزی جستجو خواهد کرد، شاید هم ستاره هارا . میگن هرکدامشان به شوروی دو،سه تا معشوقه دارند، نوش جانشان ، بی دین ها، ما خویکی هم نداریم، خداوند این دنیارا برایشان داده ، چرا برای ما نداده؟دیگه دستش به دست «دویچکه » اش نخواهد خورد، دیگه او مسکو را هم نخواهد خورد.چنددقیقه بیشتر از زندگی اش نمانده ، در آخرین نفس زنده گی اش به کی خواهد اندیشید؟ما که شهید شویم خو کلمه خود را میخوانیم . مگر ای بی دین ها خواهندگفت :
- دی وی چکه!!!
همکارم آهسته گفت هروقت از گولایی دورخوردند آتش کو ، حالی نزنی که عقب نشینی می کنند.
جری ..جوک..تقدیر شوروی . سرعت هفتادپی پی کم شد، شاید بخاطری اینکه قطار نزدیک تر شود، دو دله شدم ، سه دله شدم، چنددله شدم .مرگ وزنده گی یا انسان را در اختیارداشتم. به خواب هم ندیده بودم که آدم بکشم ، چه بودم ؟چه شدم،ناحق پارسال مکتب را رها کردم حالی صنفی هایم مکتب را تمام کردند،ازین روزهایش خبر نداشتم...
همکارم گفت چه شدند بی دین ها، آهسته آهسته می آیندتوره خو ندیدن، سرت را پایین بگیر ...
جری ..جوک ..قله هفتادپی پی ،آن پولاد گاو سبدمانند ،جاییکه هزاران گلوله بخورد اخ نمی گوید... ماشه را کش کردم:
تک ..تک..تک....دانگ ..دانگ..دانگ...
دو شوروی خود را داخل هفتاد پی پی انداختند.چشم به هم زدن هفتاد پی پی روی خود را گشتان و غرش کنان به عقب گریخت.
بچه ها با عصبانیت فریاد زدند:
- کدام بی ناموس بود؟
- ناخواست دیستیم به ماشه خورد.
- دچیز ...مادرت خورد.
- قومندان ره گفتم که ای شاشوک مکتبی ره روان نکو.
- ای صابون کونک هارا بان که گرد «روضه» سر دختر ها تیم بیتن.
- ناغلطی دیستیم به ماشه خورد ، ماشه لق بود.
- بگریزن که افشا شدیم حالی زمین وزمان را زیز آتش می گیرند.
و هشت نفر میان انار زارفرو رفتیم.
شفیق نامدار- کابل
1386
نوشته شده توسط شفیق نامدار در سه شنبه نهم بهمن 1386
نقدی بر "گلیمباف" تقی واحدی ( )
" گلیمباف " از دریچه انصاف
گلیمباف را ظرف یک شب خواندم ، دوثلثش را سرشب خواندم و یک ثلث دیگرش را سحرگاه تا پیش از چاشت. و این کار بزرگ که از حوصله ی یک آ دم عاطل و کم کتابخوان براید معنی اش اینست که گلیمباف داستان میانه ی جالب و خواندنی است.
اصلا چند ما پیش شنیده گی داشتم که تقی واحدی رومانی زیر کار دارد بنام گلیمباف ،
انگاه از محتوا و درونمایه ی داستان چیزی نمیدانستم . با خودم گفتم " کاش یگان نام زیباتر میگذاشتش" اکنون که کتاب را تا اخیرش خواندم پی بردم که نامی بهتر از گلیمباف نمیتوان برآن گذاشت.
اگر به عنوان یک مخاطب ادبیات و خواننده ی عادی حق داشته باشم دید گاه خودم را از گلیمباف در میان میگذارم .
موضوع داستان رویداد های سالهای پیش از حکومت مجاهدین را باز گو میکند و عمدتا" دنیا و مافیها از از دید یک زن جوان نگاه میشود و دغدغه های فردی زن ، رویداد های جنگی ، واقعیت ها و ذهنیت ها دست بدست هم میدهند و روند داستان را پیش میبرند. کل رویداد ها از نگاه زمانی در یک روز اتفاق میافتند . که این مدت کم در یک داستان میانه یا روما ن ناگذیر ایجاب فلاش بک های فروان و جریانات ذهنی مداوم را میکند تا داستان گسترش یابد و پرورده شود.
دغدغه های شخصیت اصلی داستان "پاتو " ظاهرا فاطمه ریشه درژرفنای سالها و سده ها دارد که در قریه سراسیا بردوش بانوان سنگینی میکنند ، یک رنج تمام ناشدنی و جانگداز که در تمادی قرنها تداوم یافته اند . و عناصری در داستان مانند گلیم نیم بافته ، که عینا" با سر نوشت پاتو گره خورده و محاصره قره غجله و محاصره سراسیا در سال گذشته ، صدای مهیت انفجار ها، رعد وبرق و آسمان ابر الود و گاه افتابی و در حال تغییر و بحران ، بحران درونی پاتو ، خشونت صفد ر، اندوه جوانمرگی بابر و همه و همه چنان باهمدیگر انس گرفته اند که نمیشود هیچکدام را از هم جدا ساخت وازبه هم امیختن این عناصر یک فضای یکنواخت بر تمامی روند داستان حاکم میشود . و تا اخیر از ین فضا خارج نمیشود . ویک چیز دیگر که خواننده را تشویق میکند تا اخیر داستان را دنبال کند هول وو لا یا چه خواهد شد ؟ است که در داستان ایجاد میشود . و خوانند میخواهد بداند که ایا گلیم تا اخیر بافته خواهد شد؟ ایا صفدر از جنگ بر خواهد گشت؟ ایا یک مشت دیگر هم بر سر عواطف سرخورده و کوبیده شده پاتو کوبیده خواهد شد ؟
هرچند نا تمام ماندن گلیم و سلامت بر گشتن صفدر حدس و گمان های منفی را بر خواننده الهام میکند ولی با انهم از اشتیاق خواننده نمی کاهد .و یک کشمکش ذهنی و عینی هردو یک جا و متوازن داستان را حرکت میدهند .
مسله سر آلیش که در بین جامعه ی هزاره ها متداول است گاهی پیوند های دردناکی را در پی دارد شاید مجبوریت های اقتصادی یا اجتماعی و یا چیزهای دیگر ی باشند که بیشترین ساکنان هزاره نشین به آن تن میدهند .در داستان سخت اعتراز آمیز و ظالمانه نمایانده شده . با وجود نارضایتی پاتو کاکایش نیز با دل ناخواسته به چنین پیوندی راضی شده است . شیر برادر پاتو بخاطر بدست اوردن انیسه به عواطف خواهر اصلا نمی اندیشد وخود مغلوب غرایز خود شده است . دریک گفتگو کوتاه که بین مادر و کاکای پاتو صورت میگیرد مادر نارضایتی اشرا از چنین پیوندی ابراز میکند ، وهمین گفتگو ی کوتاه احساسات مادرانه را تبارز میدهد و نشان میدهد که مادر یک زن مسخ شده و کرخت نیست اما به مقابل رواج های سنتی قریه کاری کرده نمیتواند.
مردان هرچند در گلیمباف حضور فعال ندارند اما بیشتر مردها ( بابر و صفدر) درذهن پاتو با همه ابعادش حضور میابند ، ذهن را پر میسازند ، سایه میافگنند . و این صفدر است که مایه ی یاس ، اندو ه ، خشم ، جرئت ، تصمیم و تسلیم پاتو میگردند . و حتا بر رویداد های جنگی ، بم ، انفجار و رگبار غلبه میکنند و نمیگذارند پاتو شعور سیاسی بیابد و در مورد طرفین جنگ ( متجاوزین و مجاهدین ) قضاوت کند .
تقی واحدی مانند یک نویسنده ی حرفه یی خوب درعقب شخصیت ها پنهان شده است و انها را در مسیر شان هدایت میکند و خودش دیده نمیشود جز دریک مورده که مادر پاتو حرف از تفنگ میزند از ارزگان یاد میکند و میگوید که تفنگ در همه موارد بد نیست و در جاهایی استفاده از ان جایز است ، بمقابل ظالمها ایستاد شدن . درین جا نویسنده نتوانسته ارمانهای خود را پنهان کند .
در یک مورد صدمه ی کوچکی هم به حقیقت مانندی داستان وارد میشود ، آنجا که شامگاهان مردان برای اوردن جسد صفدر به طرف پایین قریه میروند از زیر گامهایشان گرد و خاک بلند میشود در حالیکه چند ساعت قبل باران باریده بود حتا چقری ها از اب پر شده بودند . آن هم در ان فصل سال .
زبان گلیمباف
هرچند توسن قلم در گلیمباف چنان یک نواخت و ارام پیش میرود و ضرب اهنگ متناسب دارد ، نه به تندی داستانهای پلیسی و نه به کندی داستانهای روانی . افت خیز در سرعت روایت دیده نمیشود . که بی درنگ این بیت را بخاطر اوردم :
همی راندم فرس را من بتقریت
چو انگشتان مرد ارغنون زن
و طاوس هفت رنگ و پرنیان پوش گلیمباف روی پاهای چوبین نا مناسب زبان داستانی حرکت میکند .
داستان که از زبان شخص اول مستقیما روایت میشود . و پاتو دختر دهاتی و تحصیل ناکرده یی است که داستان را با زبان گویش محلی هزاره گی روایت میکند که نهایت صمیمانه و کار باارزشی است و از ارزشهای زبانشناسی نیز بر خوردار است ، برا ی احیای گویش های زبان فارسی کار قابل تاملی است . و اما در موارد زیادی زبان یکدست بودن خود را حفظ کرده نمیتواند و در پهلوی جملاتی مانند :
" راست مو گوفت ازینکه بلایی سرخانه میاورد بانکه زودتر بلا سر خودش را میخورد "
" کی موگوفت او رفتنیه ، قد کشیده بود شماد واری" " خیستم پیاله را که پر اب کردم ، نادر پوتی نان را دجیبش کرد و پیاله را گرفت یک نفس چش کرد " و دها نمونه ی دیگر میتوان اورد .
نا گها ن راوی صمیمیت خود را از دست میدهد و جملاتی از دهانش میبراید مانند:
" گرما ی تنش را با پوست مشتم کاملا حس میکردم "
" یک رقم عقده ی سرکش گلویم را خشک کرده بود "
" اهنگ صدایش چنان حاکمانه شد که بی طاقت شدم "
" لذت گذرایی را زیر زبانم حس کردم "
و ده ها مورد دیگر که میتوان به گونه ی نمونه از انها یاد کرد
و خوانند شگفتی زده خواهد شد که با راویی سردچار است که تجاهل کرده است و خود را به نافهمی زده است و یکباره افشا میشود و از اعتبار ش نزد خواننده کاسته میشود و صدمه ی جدی بر زبان داستانی وارد میسازد .
پایان داستان همچنان باز است و اغاز بی سرنوشتی و رنج های پابان ناپذیر دیگر است که فرا را ه پاتو سبز میشوند ، زنی دو شوهر را از دست میدهد ، گلیم همچنان ناتمام میماند و خواننده همچنان با پاتو میماند . بعد از پایان داستان باخود گفتم تقی واحدی در افرینش این اثر نقش یک تصویر بردار عادی را نداشته که درحالت گذر تصویر هایی ارائه بدهد . بلکه نویسنده ی است که از عمق جامعه نمایش میدهد و در لحظه لحظه ی رویداد ها نفس کشیده و در تمامی کردار ها وپندار های مردم قریه سر اسیا شریک بوده و دست داشته . حاصل کارش پدید امدن یک اثر اثرمند و ارزشمند ( گلیمباف) است . احساس میکنم تقی واحدی در نوشتن این اثر بسیار راحت بوده ، اصلا" گلیمباف خودش فوران کرده و شکل گرفته ، اغاز شده و به انجام رسیده .
شفیق نامدار
کابل - 1386
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و هشتم مهر 1386
چنارهای خانقاه و کبک های جنگی ( )
چنار های خانقاه و کبک های جنگی
مرد بالای بلند ترین نقطه ی آوار نشست و چار طرف را نگاه کرد :
سقف های فروریخته بودند ، دیوار های از پا نشسته بودند ، دوکانهای بدون متاع و تاراج شده بودند، چنار های تبر خورده بودند و... درست همه اش به یک شهر بلا باریده میماند . دلش گرفت و سرش را میان زانوانش نهاد و هق زد :
- خدایا ! شهرما ...
لختی بعد دلش سبک شد و اشک هایش را با دستمال گل شفتالو سترد . تنابهای قفس کبک را شل کرد تا کمی کبک را خاک بدهد بعد به اطرافش نگاه کرد . چیزی بیجا نشده بود و نوای موسیقی زنده گی از نوار شهر بر میخاست . خودش را کمی ملامت کرد :
- چه خیال های بدی !
بعد هم کمی واقعیبینانه قضاوت کرد :
خیال محض هم نیست دارد کابوس ها زنده میشوند . خواست برای کابوس هایش مصداقی بیابد . کبک را به حالش گذاشت و کبک هم روی خاک نرم سینه اش را مالید و ارام لمید .
مرد دستانش را به کمرش گرفت و به دور دست ها نظر انداخت :
چنار های خانقاه خشکیده بودند و شاخه های انرا هرسال اره میکردند و به پوسته میبردند . قومندان قد کوتاه دستور میداد :
- بزنیدیش ! خانقاه چه کار...
و عسکر ها با اره وتبر به جان درختان کهنسال میریختند :
- میزنیم خانقاه چه کار..
قومندان قد کوتاه بروتهایش را تاب میداد :
- دیگر صوفی هارا نگذارید بیایند خانقاه !
عسکر ها ذوقزده میشدند :
- صوفی هارا روان میکنیم خط اول ...
مرد بگوش خود شنیده بود :
- روان میکنیم خط اول ...
به تنش رعشه یی خفیفی افتاد :
- خط اول ..روبروی مرگ ..ما که اهل" خط سوم " هستیم . اقلا به حال ما رحم کنند ما که اهل جنگ و تیر اندازی نیستیم ... یا غوث ثقلین !
مرد با خود نجواکرداین شهرخراب شدنیست . مانند( بالا حصار بلخ )مانند( کهنه خلم) با خود اندیشید با فراست میدانم از روی علایم .بخودش بالید یک صوفی باید بداند ، یک صوفی در عالم استغراق ...و با کف دستانش بالای ابروهای خود سایه بان درست کرد و یکبار دیگر به درختان چنار خیره شد که عسکر ها به جان و تن انها افتاده اند .تقریبا نالید :
-خدایا چنار های خانقاه میخ های شهر ما ...
میخ های شهر را از تن فرسوده اش میکشیدند .دیگر شهردر آستانه ی سقوط حتمی قرار داشت مانند خیمه ی بی میخ .حویلی ها یگان دوگان خالی میشدند و مردم بارو بنک خود را میگذاشتند روی موترها ی لاری و زنان و کودکان بالای بستره ها میلمیدند و مردان پهلوی راننده نشسته هدایت میدادند :
حرکت !
مرد لاری هارا تاجاییکه از چشم پنهان میشدند تعقیب میکرد و آنگاه شاید هم بخودش خطاب میکرد :
شهر ماند وبابیت !
و حرفهای قومندان قد کوتاه رعشه یی خفیفی به اندامش انداخت :
میبر یمشان خط اول ...
از خظ اول میترسید از جاییکه یک خط قرمز بود و آنطرفتر خط هم سرزمین مرگ بود .مرگ ها در هیت یک خیل ملخ هجوم میاورد ند و بر کشتزار آدمها مینشستند :
( مینک مینگ، ترق ترق .. شیو شیووو...گرم گرم .......
کبک بیخیال از این دغدغه ها روی خاک نرم لمیده بود و سینه اش از نرمی خاک لذت مطبوعی میبرد ومانند سینه ی تیر اندازانی که در خط اول روی خاک های نرم لمیده بودند . اصلا به این چیز ها نمی اندیشید و ضرورتی هم نداشت بیاندیشد بخاطری که کبک بود و غرور کبک بودنش اجازه نمیداد . و نمیدانست که اگر خط اول میشکست چه بلایی بر سرش میبارید و هنوز هم از نشه ی پیروزی بهار گذشته که در میدان جنگ نصیبش شده بود سرشار بود .مانند قومندان قد کوتاه ...
مرد قفس کبک را آهسته آهسته از جایش حر کت داد و قفس را روی زیر قفسی گذاشت و تنابهایش را کشید و برای اولین بار متوجه شد که شباهت های میان کبک و قومندان قد کوتاه است و آندو را با هم مقایسه کرد:
هردو جنگ دیده اند، هردو قد کوتاه و سینه های برامده دارند ،هردو مغرور و بیباک هستندو هر دو از خط اول نمیهراسند و ... برای اولین بار از قومندان قد کوتاه خوشش امد و بدون اراده گفت:
-کبک جنگی !
یکباردیگر دستانش را بالای ابروهایش سایه بان کرد و اطراف رانگریست . همسایه ها یگان دوگان خانه ها زا ترک کرده بودند و بعضی خانواده ها پیر مرد ها را به عنوان گاو پیر نذر مزار گذاشته بودند . از بالای بام روی حویلی را دید زنش بیخیال از این دغدغه ها بکارش مشغول بود .بالایش صداکرد:
- مادر (اسلام )!
بلی !
- بیا بالا
زنش را ورنداز کرد خواست به چیزی تشبیه کند خواست شباهت های میان کبک و زنش را بشمارد اما وقتش نبود .
- شهر خالی میشود !
-آه ،خالی میشود !
-خود را بکشیم( بالا) .
-کجا ؟
بطرف کوه اشاره کرد : بالا !
- نمیشود با اینقدر مال و حال
-شاید خط اول بشکند !
- قومندن کجاست ؟
- قومندا ن است خو باز هم ...
- میباشیم سر میان سر ها !
- اگر آمدند قتل عام میکنند
- ما خو هزاره نیستیم، هزاره ها را قتل عام میکنند .
گفتگو ی مرد بازنش بدون نتیجه به پایان رسید و هردو از بام تا شدند . مرد به زنش یک شب مهلت داد تا خوب فکر کند .
صبح زود مرد در حالیکه قفس کبک را در دست داشت برای زنش دستور داد که مال و حال را جمع کند و بار میکنند و میروند ( بالا ) . زن هم بدون مقاومت پرسید کبک را چی میکنی ؟
- میدهمش به قومندان .
-
( پایان )
شفیق نامدار - کابل
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و سوم تیر 1386
الخ... ( )
الخ...
صحبت هایمان به اوج خود رسیده بود که صدای ساییده شدن چرخهای قطار با خط آهن بلند شد و سرعت قطار به آهسته ترین حد خود رسید . و این نشانه ی ان بود که باید مسافرین " ترمز" پیاده شوند .
ناگزیر با هم اطاقی ام خداحافظی نمودم و گفتم " یار زنده و صحبت باقی" . دستهایش را به آهسته گی تکان داد :
- الخ...
اصلا این " الخ " را نخست ازمامایم اموختم ، وقتی چند بیت از یک غزل را میخواند و متباقی از یادش میرفت فورا میگفت :
- الخ...
و من با شیطنت میپرسیدم دیگر ابیاتش؟!
و ماما یم با گریز استادانه ی وانمود میکرد که ابیات دیگر ش با موضوعی که صحبت مینماید ربطی ندارد . و پسانها که خودم معلم شدم و چیزی از یادم میرفت دفعتا با گریز استادانه ی خود را میکشیدم :
- الخ...
و یگان شاگرد با شیطنت میپرسید :
- استاد دیگر ابیاتش ؟
- اصلا با موضوع ربطی ندارد.
سال 1992 عیسایی بود که من برای کارهای بازرگانی ام چند ماه یی در " دوشنبه " گیر ماندم . نمیدانم تا بخود جنبیدم زمستان فرارسید و " دو شنبه " هم درلای زمستان گیر ماند . و لابد من هم جزیی از دوشنبده شدم . البته کسانی که در چنان یک زمستان سنگین دور از خانه و فرزندان آ نهم دریک اپارتمان سه اتاقی گیر بیافتند میدانند که بر من چه ها گذشته ...
آ سمان برفباران شد ،زمین ها ،درختها، بامها ، و بامهای موتر ها پوشیده از برف شدند . و سبب اینهمه اش هم زمستان بود . اسمان خوب پایین امد و بالای بلند منزل های خوابید .یک خواب سنگین و ابدی.
به حد کافی خسته شده بودم . کارها نهایت به کندی پیش میرفتند و شکایت من و امثال من بر علاوه زمستان از رخصتی های پی در پی و اوقات کم کاری در ادارات دولت بود . از ورای لین تلیفون به خانواده و دوستانم شکایت میکردم :
- اینجا شهر " اودیخت" و " اوقات " است!
ساعت ها عقب کلکین خانه مینشستم ، همه چیز را بدقت تعقیب میکردم . حتا پرواز یک پرنده را .. حتا بهم چسپیدن دو پاغنده ی برف را... وچیز های کم ارزشتر ازین را نیز . و بعد نزدیکیهای عصر بالا پوش پشمی ام را میپوشیدم و آهسته آهسته روی برفهای لگد ناشده گام میگذاشتم :
- غیژ غیژ ... غیژ غیژ
تا چایخانه میرسیدم . یک چایخانه در فاصله ی نه چندان دور قرار داشت .غالبا دوسه تا پیر مرد در گوشه یی شطرنج میکردند و دوسه تا دیگر هم " نرد" میزدند .
یک میز کلان را اختیار میکردم و یک چای سبز داغ فرمایش میدادم . تقریبا تما م ساختمان چایخانه از چوب ساخته شده بودند . ستونهای خرادی شده و کندنکاری شده،دروازه های کندنکاری شده، دروازه های منقش ، ارسیهای محرابی شکل و کندنکاری شده که همه نشانه ی از صنعت نجاری های قدیمی آن سرزمین بودند .
غالبا بعد از نیم ساعت یا بیشتر که من درآنجا مینشستم یک دختر میانه قد و گوشتالود که خود را لای یک بالا پوش ضخیم سیاهرنگ میپیچید میآ مید و در آن زمستان سرد در دالان چایخانه جاییکه تابستانها از ان استفاده میکنند مینشست و یک چای سبز سفارش میکرد و مقداری از خوردنیهای سبک عصرانه . همچنان به برف خیره میشد ، به آسمان برفباران ،درختان پوشیده از برف ، بامهای موتر ها و...دود سگرت را حلقه حلقه به هوا رها میساخت . دود در هوا منجمد میشد ، مانند سکه های سربی اهسته آهسته به هوا صعود میکردند و جزیی از زمستان میشدند .دختر هم لحظاتی بعد از جایش بلند میشد و دستانش را داخل جیبهای بالاپوش نموده آنرا به طرف رانهایش میکشید و من حتا از عقب بالا پوش ضخیم تموج عضلاتش را احساس میکردم. و میرفت و میرفت میان درختان وزمستان ناپدید میشد .
یکروز من هم در دالان چایخانه به جای او نشستم ، همینکه چشمش به من افتاد کمی ناراحت شد ولی با انهم روبرویم نشست . کمی اندیشیدم از کجا آغاز کنم ، زود شروع کردم :
- چه زمستان سختی؟!
- " از چله چه گیله" !
از لهجه اش فهمیدم افغانستانی است :
- شما هم از افغانستان هستید ؟
- هان از همو طرفها ...
- چه اتفاق خوبی ، نامتان؟
-" عاشقه "
اما در چشمانش حجب یک دختر افغانستانی دیده نمیشد ، مخصوصا که دود سگرت را حلقه حلقه به هوا رها میکرد و دود مانند سکه های سربی با سنگینی آهسته آهسته به هوا صعود میکردند و با ابر های سربی یکجا میشدند .
بعد چند حرف دیگر از اینجاو انجا زدیم زیرا بیشتر در موردخودش پرسیدن ناراحتش میکرد . و من هم میخواستم با استادی چیز هایی را از میان صحبت هایش بیرون بیارم و معلوماتم را درباره اش بیشتر بسازم . دفعتا از جایش برخاست و با مختصر خداحافظی دستانش را داخل جیبهایش فروبرد و انرابطرف رانهایش کشید و من تموج عضلاتش را از عقب بالا پوش ضخیم بخوبی دیدم . با چشم تعقیبش کردم ، تا میان درختان انبو ه و پوشیده از برف تا مغز زمستان ...
هرروز صحبت هایمان نیم ساعت بیشتر طول نمیکشید و درین نیم ساعت کمترین اطلاعات را در موردش بدست میاوردم . بالا خره دلم تنگ شد و ازش خواستم بیشتر درمورد خودش بگوید . ناراحتیش بیشتر شد :
اخر نامم "عاشقه " است ، از انطرفها آمده ام .
- با خانواده تان ؟
- هرگز خانواد ه ی نداشته ام !
- چطور ممکن است دختر جوان ،تنها ، زمستان ؟
- دختر ماشینی هستم !!
- " ظابط ماشینی " شنیده بودم ، اما دختر ماشینی ...
هان هان پدرم ظابط ماشینی بوده ، درجنگ های ضد انقلاب کشته شده و مادرم مرا تحویل داده به پرورشگاه و پرورشگاه تحویل داده به " دوشنبه " و دوشنبه هم تحویل داده به زمستان ...ببینید من دختر زمستان هستم .. یک زمستان سرد و برفباران با اسمان سربی و زمین سپیدش ... ببیند مرا زمستان در اغوش خود دارد مانند یک مادر بیرحم و بی عاطفه شکنجه ام میدهد ...مانند اینکه من پستانش را جویده باشم .
دهنم وا ماند ،دختر موجودی مرموزی بنظرم آمد . اماکمی نگرانی داشتم از اینکه باز هم عاشقه بدون مقدمه از جایش برخیزد و معلومات من درباره اش نا تمام بماند . بخصوص که هیچ تضمینی وجود نداشت که فردا بیاید یا نیاید . یک چای داغ دیگر فرمایش دادم و بدینترتیب ماندنش را دقایق دیگر تضمین کردم .
- از مادرتان خبر ندارید؟
- وقتیکه آنطرف ها بودم یکی دو بار بدیدنم آمد ، اما چندان روی خوش نشان ندادمش ،بعد از آن هرگز ندیدمش ...آغوش سردی داشت مانند این زمستان شکنجه ام میداد قلب آدم را منجمد میساخت .
- حالا در پرورشگاه زنده گی میکنی ها؟!
- نی فرار کردم ، شش هفت ماه پیش ...
- هه ، پس شبها کجا میباشی؟!
- هرجا پیش آمد خوش آمد .
- امشب مهمان من باش !
- نی یگان شب دیگر !
- یک دختر جوان درین شهر بیگانه ، زمستان ، شهر ی پر از " بوقه " ها...
- با آنهم از پرورشگاه بهتر است ، انجا دلم را زده ،زنده گی در میان جوجه های ماشینی ، فکر کردم باید دیوار این بیضه را بشکنم مانند یک جوجه ی ماشینی آخر ببینم ماحولم چه میگذرد . وقتی سر براوردم همه جا زمستان شد ،خود را میان زمستان رها کردم ، زمستان مانند یک مادر بیرحم و بی عاطفه مرادراغوش
گرفت . زمستان اصلا قلب ندارد ، قلبش خاموش و منجمد است مانند قلب مادرم ...
ناراحتیش بیشتر شده میرفت ،ترسیدم یکباره از جایش برخیزد و رهایم کند . چاره اندیشیدم و کمی موضوع را عوض کردم :
- طرفهای " مسکو " هم سرد باشد ؟
- اووف بیست و پنچ درجه زیر صفر... اصلا انجا زادگاه زمستان است ، هرسال انجا زمستان تولد میشود . دلم میخواهد بروم مسکو واز سرمایش لذت ببرم از نیم متر یخبندان اش و بیست و پنچ درجه زیر صفرش ...