|
سایه و تابعه داستان ها و یاد داشت ها |
موضوعات
آبان 1388
مهر 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
تیر 1386
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
بوی(داستان کوتاه) ( )
- پف هی چقه بوی میتی.
- بوی چه؟
- بوی باروت،بوی جنگ،بوی تفنگ.
- خی تو هم بوی میتی دیگه!
- ان ،بوی چه؟
- بوی عطیر ،بوی پودر،بوی جوانی.
- اول سرو کله ات ره میششتی بعد میامدی پلویم.
- «ملکه» خدا سرت فضل کد اگه نی پگاه مرده ام ره میششتی، به کمین سر خوردیم ، قومندان «چله مست» کمین کده بود. از پشت دیوال های مکتب دخترها سرما کتی« راکت» و« پی کا» سرما آب پاشی کد. کشته بود ،خدا نکشت. صدای مرمی باران را نشنیدی؟
- شنیدم ، مه گفتم خی باز زن کدام قومندان بچه زاییده، شادیانه می زنند.
قریب گورمرده های قومندان را به هفت قبرغه «چیز» کده بودن.
هروقت بچه زاییدی همی شریت رسام« پی کا» را صدقه سر بچه ام می کنم،تمام آسمان« تاشقرغان» را چراغان می کنم،عین جشن های زمان «ظاهر شاه» به نام خود می درنگانم،حالی خو مه خودم پادشاه استم،پادشاه بی تاج و تخت.
- اگه دختر زاییدم ؟
- نی ماده پشت نیستم!
- «جهانگیر» کتی چله مست آشتی کو،خطرناک است، پارسال «قومندان پلنگ » را نکشت، «قومندان چریک » را نکشت، «قومندان جلاد» را نکشت، «قومندان جبار» را نکشت ، دادرکم را نکشت .
- مه خم گرد نیستم!
- چله مست خدا زده دل اش بود مره د خودش نکاح کنه.
- حالی هم همو عقده د دلش اس ،گژدم است، گژدم زیر بوریا، تاحال هجده نفر را کله شمار کشته،همه اش ره به نامردی زده،کار جوری کده،ایزاره کتی کون جنگ میته . از «خات» تن خواه می گیره . ازدست همی قوم بی اتفاق تاشقرغان ، همی قوم بنی اسراییل، همی گی شان دماغ فرغونی دارن. حاجت شوروی نیست یکی دیگه ره خورده شیشتن. خدا ببخشه«ذبیح الله خان» از همی مردم ناراضی رفت.
ملکه پلک هایش را برهم گذاشت کمی سکوت کرد،خواست موضوع صحبت را تغییر بدهد،یک چیز دیگری بگوید، از چیزی دیگری بگوید. در ذهن اش به جستجوی ادبیات پرداخت خواست یگان جمله عاشقانه نثار جهانگیر کند . مثلا « مه توره خوب می بینم، چقه خوشرو استی» به اشیای ما حولش پرداخت خواست از آن ها چیزی بگوید،مقصد از جنگ نباشد. خانه ،بیرون خانه، سرکوچه ،بالای کوچه چیزی به ذهن اش نرسید که جزیی از جنگ نباشد برایش میسر نشد.آخر وقتی آدم چیزی را ندیده باشد نمیتواند در باره اش صحبت کند.اگر از «مادر تاجور» می گفت که آن هم جزیی از جنگ بود،اگر از خود « تاجور» صحبت می کرد که یک نماد زنده از جنگ بود،میوه ی درخت جنگ بود که طعم زننده و باروت مانند جنگ را می داد.
از چه می گفت«رشید لنگ» ، شهیدی سرکوچه،درخت های کله پر شده و چره خورده ،«بازارتیم» ویران شده،دیوارهای فروریخته« لیسه مهستی»که شب گذشته کمین گاه چله مست بود. ویک وقت ها ملکه درآنجا درس می خواند. معلم های فرانسه یی داشتند، درست دو تازن بودند،هردو در تجرد زنده گی می کردند، چرا نام آن دو از یادش نمی رود« ماریو» و «ژان» اگر دختری زایید نام اش را می گذارد «ماریو» .
ماریو و ژان موهای کوتاه و زرد داشتند و پتلون کوتاه و شاریده شاریده « کوبای» می پوشیدند. دختر های مکتب از جمله خودش بالای آن ها خنده می کردند:« هی هی ،ماریو و ژان پاچه هایشان را بالا زده اند ،کاهگل لغت می کنند.» و ان دو مطلب را فهمیده بودند و گریسته بودند، بعد دل دختر ها برایشان سوخته بود. و ملازم مکتب آمده به ماریو و ژان دلداری داده بود« ماریو ،ماریو...آشک لازم ،بولانی لازم» بعد از شروع نا آرامی ها آن دو رفته بودند ،همراه با دانش آموزان عکس های یادگاری گرفته بودند، نشانی خانه هایشان را داده بودند عکس های یادگاری برایش داده بودند هنوز هم آن عکس ها نزدش است ،آخرین روز های رفتن شان از بازاز تیم اشیای ساخت دست خریده بودند و از دوکان پدرش« چستک» خریده بودند به پدرش گفته بودند« ملکه بسیار خوب،بسیار خوب» و پدر گفته بود« ملکه به فرانسه لازم» و ماریو خندیده بود و رفته بودند....ورفته بودند...و دریک لحظه تما م رویداد ها و اشیای دور و برش و جهانگیربه هم آمیختند و از تار و پودشان گلیم جنگ درذهن اش بافته شدند و او روی گلیم نشسته بود.
- جهانگیر،چه وقت آرامی میشه؟
- هروقت اسلام فیروز شد!
- تو اسلام ره فیروز می کنی، کتی همی تفنگ شق شقه ات!
- اسلام که فیروز شد چه می کنی؟
- با میرم پشت دوکان دستگه خود ، پشت کسب پدری ،مسگری.
- تا اون وخت مسگری یادت میره.
- نی هفت پشت ماره مسگری کشته ،از یادرفتنی نیست.
- الهی شکاف شکاف شوی چله مست ،دادرکم را دخون غلتاندی.
- د بد بلانیست. دادرت کان غیرت بود ،نوچ ،نوچ...
- جهانگیر!
- ان؟
- هیچی نی !
- نی گوی؟
- نی نمی گم!
- نی گوی اخی؟
- مره جنگ نمی کنی؟
- نی!
بیا یک شب گریخته رویم مزار، د حکومت تسلیم شویم،مان که همین تاشقرغان ویرانه باشه و چله مست
- آفرین د عقل ات ،هنوز خون دادرک ات قاق نشده ...
- خی دلک ات با نگویی که نگفته بودی.
- د حلوا گفتن خو دهن شرین نمیشه ، ای ساده ماده خدا!
- د طوی بچه مامام که رفته بودم مزار،شهر کتی شهر «تسلیمی » ها بودن،هیچ کس خو کارنداشت، عیش و نوش کده گشتن. سلیپر های فرانسه یی چه میگه، سله های پهلوی چه میگه،ساعت های سیکو پنج چه میگه،قدیفه های گل سیب چه میگه، موترهای آلگاه چه میگه....
- دم شین ای، اونه «خات» میگن ،آب دهن شوروی ره خورده گی استن ،یک چند روز سیل و
گشت میته بعد میبره« خوست» و جنوبی . اگه دستگیر هم شدن«گلم جمع» گفته دپوست شان کاه جای میکنه.
- همتو باشه؟
- ناشم چه خی ،نام اش دسرش «تسلیمی»
ملکه طرحی را که روز ها در خیال اش پرورده و پخته بود،با چند دلیل جهانگیر از هم پاشید. باخود گفت راستی جهانگیر به مفت قومندان نشده ، کله اش کار می کند. با خود اندیشید نمی تواند ازاین بوی ها فرار کند،بوی هایی که فضای خانه را انباشته بودند،فضای شبگه را انباشته بودند،کوچه بالا و کوچه پایین را انباشته بودند،ویرانه های لیسه مهستی را انباشته بودند،خاک تپه های بازار تیم را انباشته بودند،مدرسه های«چارسوق»را انباشته بودند. کوه های «تکه زار» و «جرآب» نمی گذاشتندبه تاشقرغان هوای تازه برسدواز دیوار ها و و کوه ها بوی باروت می تراویدند وصداها در کوه ها بازتاب می کردند:
- هنگ ،هنگ...
- جنگ ،جنگ...
- هوم ،هوم ..
- شوم ،شوم ...
- جهانگیر!
- ان
- تاشقرغان ما تاشقرغان شدنی نیست،همه جاهل ،همه نا خوان،یکی به دیگه اش تن نمیته ،ایله عمرت ره ضایع نکو ،رویم یگان ملک های دیگه،رویم پاکستان،رویم ایران،رویم عربستان،یگان گور کنده دیگه...
- مه چیم به خدا!
جهانگیر به خود فرورفت«همی زن هم راست میگه، یک چار قران حلال و حرام که داری دکمر بسته کو،تفنگ هاره هم یگان جای گور کو،دست زنکه را گیرو خوده بکش. مگر اول چاره چله مست ره هم بکو،همین «کلیکوف» ره به هرکس وعده کنی نمی مانه که روز سرش شب شوه،ایطور زمانه شده که دادر سر دادر صرفه نمی کنه» اما به کمی زمان ضرورت داشت تا نقشه اش پیاده شود. خود را کمی به ملکه نزدیک کرد.
- ایقه خوده جوق نکو،عرق کدم.
- یک چند وقت صبر کو ،همی سردرختی ها را جمع کنیم و « ده یکه» زمین هاره هم جمع کنیم یک چار قران مول تر شوه ،گپ بین ماو تو پول هاو طلا هاره مزار پیش یگان تجار یا زرگر وطندار روان می کنیم.
اینبار ملکه خودرا نزدیک تر کرد:
- بلا دپس خانه و جاگه ،سرزنده باشه کلاه بسیار.
- مقصد د گرمی ها پاکستان پوست می پرتوی،اونجه سایه های توت و جویبار های آب خو نیست.
- سرمیان سرها،چند لک نفر دیگه چطورمی کنن؟
- مه از گوش ات کشیدم.
ستون های کاخ تصمیم ملکه لرزید : مه چیم خی ،خودت میدانی.
بعدازادای نماز شام پدر جهانگیر از مسجد آمد و روی صفه که از کنارش جویبار آب می گذشت نشست و دسترخوان را پهن کردند و«شوربا لاچره» را خوردند، بعد پیرمرد رادیو را روشن کرد و برنامه «کاکا جان»که از رادیو پاکستان پخش می گردید و حوادث افغانستان را همراه با دیالوگ و طنز و مبالغه بازتاب می داد گوش می داد. سرشبگه رفت. مادر جهانگیر خود را کمی راحت تر احساس کرد و پاهایش را دراز کرد و یک پیاله چای برای خودش ریخت. ملکه هم خود را فارغ یافت و به طرف خانه گنبدی که مربوط اش می شد رفت. خانه یی که بوی جهانگیر آنرا انباشته بود،منفذ هایش را می بست و پرده هایش را می آویخت تا بوی جهانگیر فرار نکند. واگر جهانگیر هفته ها هم نمی آمد و به جنگ ها و محاصره ها مشغول می شد باز هم خانه از بوی اش تهی نمی گردید.
مادر صدا زد: ملکه بیرون خوابی نمی کنی،گرمی شد،علف جوش شد،امشب جهانگیر می بیایه؟
- گفته بود پسانترها می بیایه.
لمپه را روشن کرد و روی رفک گذاشت،پشه ها و مگس ها گرد لمپه جمع شدندو از انبوه صداهای وز وز و مینگ مینگ شان سکوت خانه درز برداشت. و گاهی سایه مگس ها و پشه صد مرتبه بزرگتر از آن چه بودند روی دیوار خانه سایه می افگندند که سخت وحشتناک می نمودند مانند هیولا هایی که در قصه ها شنیده بود .به وحشتناکی رویا های ملکه می ماندند،به رویا های بویناک که بوی جنگ می دادند. ملکه از جنگ با روس ها نمی هراسید بخاطری که آنها رو در رو جنگ می کردند،اول از باغ«جهان آرا» هاوان می انداختند،آنگاه همه خانواده ها به زیرزمینی های مخصوص پناه می بردند،بعد از مزار یا «ترمز» طیاره ها می رسیدندو بمب ها را میریختند،بعد توپخانه سنگین از «پروژه» و باغ جهان آرا شهر را زیر آتش سنگین خود می گرفتند. و جهانگیر وافرادش می رفتند به سنگر های کوهی . خیرو خلاص.
اما «اسلام جنگی» خطرناک بود،دوست و دشمن شناخته نمی شد،یک دفعه میدیدی که حاضر باش یا سرگروپ قومندان را به گلوله بسته و فرار کرده به جناح مخالف پیوسته،به هیچ کس اعتبار نیست.
ملکه چایجوش سیاه مسین را گذاشته بود روی قوغ دیگدان ،تا آب گرم برای جهانگیر آماده باشد.
پیش از عروسی هراسی از جهانگیر دردل ملکه بود،از آوازه اش می هراسید:
از چشمهای جهانگیر خون میباره، تا مجاهد بچه ها صدای جهانگیر را بشنوند قبض روح می شوند...
روس ها بار ها از جهانگیر بنام«سیله باسمچ» یاد کرده بودند.
و اما حالا که جهانگیر می امد به پهلویش و خود را جوق می کرد اصلا ترسی بر دلش نمی نشیند،یک بچه آرام و مطیع و مانند موم در پنجه های محبت اش شکل می گیرد. ملکه به دلش گفت«نام رستم به ازرستم» ...
صدای رادیوی خسر اش خاموش شد،برنامه ی «کاکا جان» هم خلاص شده بودو شاید شب به نیمه هایش نزدیک تر شده بود. خشو هم چنان روی صفه پاهایش دراز خواب اش برده بود و پیاله ی چای سرد شده بود.
روشنی لمپه یک نواخت می درخشید و سایه های مگس ها و پشه صد برابر بزرگتر از انچه بودند بر دیوار افتاده بودند و ترسناک می نمودند. ملکه از بوی جهانگیر افسون شده بود و روی بستر خواب اش به پهلو افتیده بود . میرود مزار،آنجا جهانگیر موتر والگاه دارد،لنگی پهلوی دارد،ساعت سیکو پنج دارد،سلیپر های فرانسه یی دارد،کش دارد،فش دارد... اما «خات» ،اما «جمعه اسک» ،اما خوست وجنوب.... در میان گل ها وسبزه های پرطروات خیال گام برمیدارد و می خرامد،می خرامد ،مانند آهو می خرامد ،یک آهوی آزاد و سرشار که از کوه ها فرود آمده ،از کوه های «تکه زار» از میان سنگ های کلان و هیبتناک...
خانه گنبدی انباشته از بوی است ،بوی جهانگیر،بوی جوانی،بوی عرق،بوی پیزار های چرمی،بوی تفنگ،بوی ها متراکم تر شده اند،همه جا را انباشته اند،فضای خانه را،رفک هارا،سینه ی ملکه را ،ذره ذره ی وجودش را ، او افسون شده است ،افسون بوی تن جهانگیر . حالا بدانی یا ندانی شب به نیمه رسیده است صدای عو عو سگ ها،آواز قورباغه ها،صدای چرچرک ها،قیر قیر چلپاسه ها، بخواهی نخواهی شب به نیمه رسیده است.
جهانگیر نامد،چرا نامد،گفته بود میایم ،گفته بود چایجوش را بالای قوغ دیگدان بگذار... گفته بود ... و ملکه برایش گفته بود چقه تو شله استی... و جهانگیر گفته بود... و خواست به اش نزدیک شود که مادرش صدا زده بود.
یکباره صدای انفجار ها و رگبارها خیل سکوت را از فضا توراند . خسراز جایش برخاست: خیر ،خدایا خیر.
خشو پاهایش را جمع کرد و ازجا بلند شد: خیرخدایا،کشتن،جهانگیر مره کشتن...
خسر از بالای شبگه فریاد زد:
- به زیرزمینی روین!
خشو دیوانه وار فریاد زد:کشتن ،کشتن ،جهانگیر مره کشتن...
همسایه ها سر بام ها برآمدند و می کوشیدند محلی را که آتشباری و انفجار بود تشخیص دهند:
- چارسو است
- اغه مزار است
- مکتب دخترها است
- راست میگی مکتب دخترهاست،بخیالیم چله مست کدام کمین زده
بعد همسایه ها به طرف خانه جهانگیر فریاد زدند: جهانگیر خانه است؟
ملکه از سرزینه ها فریاد زد که همه تاشقرغان شنیدند: کشتن،جهانگیر ره کشتن،های ،های،های جهانگیر...
(پایان)
(شفیق نامدار)1388
نوشته شده توسط شفیق نامدار در جمعه یکم آبان 1388
لينك مطلب
نتایج مسابقه خانه داستان بلخ ( )
اوسانه سی سانه.....
بزرگداشت از جشن باستانی مهرگان و اهدای جایزه های ادبی خانه داستان بلخ
20 میزان 1388 – مزار شریف
كارت دعوت به دستم نرسيده بود. ولي شفيق نامدار، امين محمدي و تقي واحدي هر كدام جداگانه تليفن زدهاند و به نوبه خود دعوتم كردهبودند تا دوشنبه شب بيستم ميزان (مهر) شبي را با داستان سر كنيم و داستاني از مهرگان امسال را با دوستان سر كنيم.
هر سه دوست گفته بودند برنامه ساعت پنج عصر در فضاي سبز صحن هتل كفايت برگزار خواهد شد و من كمي با تاخيري ناخواسته از آغاز برنامه بازماندم. و فقط به انتهاي سخنراني آقاي «صالح محمد گردش» نويسنده و پژوهشگر در مورد جشن مهرگان، چگونگي به وجود آمدن آن و نحوهي برگذاري آن طي سالهاي متمادي، رسيدم. خوشبختانه وي اولين سخنران جلسه بود و برنامه تازه شروع شده بود.
حس كنجكاويام مرا واميداشت تا به هر سو بنگرم از فضاي زيباي باغ و ميزهاي چيده شده بر روي فرشي طبيعي از چمن تا مهماناني از هر دسته، بيشتر فرهنگي و آشنا.
چند ميز به صورت طولي چيده شده بودند تا در دو طرف خود مهمانان عزيزي را بنشاند كه هر كدام وزنهاي هستند بر فرهنگ، ادبيات و هنر زبان فارسي، به خصوص در افغانستان و اهالي بلخ. اينها آمده بودند تا امشب همزمان هم مهرگان را گرامي بدارند و هم بستايند جواناني را كه در در آزمون داستاننويسي خانهي داستان بلخ اشتراك نموده بودند و مقامي آورده بودند. مسابقهاي كه با همكاري مالي خانم مریم محبوب و اقای بابا کوهی دونویسنده ی کشور مقیم کانادا براي بار دوم برگزار ميشد. و طي آن نويسندگان جوان دري زبان به رقابت ميپردازند.
اجراي برنامه بر عهده شفیق نامدار بود. او براي صحبت نامي را صدا زد كه بر حسب اقبال خوب ما اين ايام را در مزار شريف به سر ميبرد. «سيد اسحاق شجاعي» نويسنده پيشگام و پژوهشگر در زمينه داستان براي ما از ادبيات داستاني و داستان افغانستان گفت.
سپس تقي واحدي در گزارشي چند دقيقهاي خلاصه فعاليتهاي يك ساله خانهي داستان بلخ را براي آشنايي بهتر و بيشتر مهمانان خواند. او در اين گزارش به بيست و چند داستاني كه در جلسات دو هفته يك بار اشاره كرد و به نحوهي نقد و نظر بر داستانها. همچنين در انتهاي گزارش از همهي كساني كه طي اين يك سال با خانهي داستان بلخ همكاري كرده بودند و از اعضاي اين خانه اظهار قدرداني و سپاس نمود.
بعد از او نوبت خواندن چند داستان رسيد. «فرخنده آرزو آبي» بانويي كه به تازگي مجموعه داستانياش به نام «پنجههاي سرد» از سوي انجمن قلم افغانستان چاپ شده است، داستاني خواند و سپس يكي ديگر از بانوان نويسنده به نام «نيلوفر نساء».
هنوز هواي شب مهرگان آنقدر سرد نشده بود كه نتوان با شنيدن چند داستان و شعر آن را گرم كرد. پس نامدار از شاعران جوان بلخ، «سهراب سيرت»، «هديه ارمغان»، «شهير داريوش» و... ميخواهد با خواندن شعرهايي در حال و هواي اين شب به ياد ماندني از مهمانان پذيرايي كنند.
در نهايت نوبت آن رسيده بود تا نام برندگان آزمون از ميان كساني كه داستانشان برگزيده شده بود تا به مرحلهي دوم برسد، اعلام شود. نامدار ابتدا به معرفي داستانها و نويسندگاني راخواند كه به اين مرحله راه يافتهبودند:
داستان «چاقوي ميوه خوري» از «محمد امين محمدي»
داستان « چند حدیث از آیت الله» از « محمد تقي اخلاقي»
داستان « ما دو مترسك بوديم» از « سكينه محمدي»
داستان « دختر دهقان » از « نجيب نجوا»
داستان « میخ هایی که چیزی برای آویختن نداشتند » از « معصومه حسيني»
داستان « پنج متری » از « رحیم الله مهریار »
و گروه داوران شامل؛ « تقی واحدی»، « جواد خاوري»، « محمد حسين محمدي»، «مريم محبوب» و داستان « میخ هایی که چیزی برای آویختن نداشتند» از « معصومه حسيني» را شايسته مقام نخست دانسته بودند كه بر علاوه تنديس، مبلغ پانزده هزار افغاني را برنده شده بود.
جايزه دوم هم شامل تنديس يادبود و مبلغ ده هزار افغاني به داستان «ما دو مترسك بوديم.» نوشتهي «سكينه محمدي» رسيد و داستان « چاقوي ميوهخوري» از «محمد امين محمدي» با دريافت تنديس يادبود و مبلغ پنج هزار افغاني حائز مقام سوم شد.
چون برندگان اول و دوم از خارج افغانستان دراين مسابقه شركت كرده بودند، جوايزشان به صورت نمادين از دست پير پرافتخار كوچههاي فرهنگ بلخ «استاد عمر فرزاد» و سید اسحاق شجاعی به بچههاي فرهنگي بلخ داده شد تا در فرصت مناسب به دست نويسندگان جوان و خوش قريحه برنده برسند.
بعد از ختم مراسم توزيع جوايز و صرف غذاي شب، فرصتي مناسب پديد آمد تا با گرفتن عكسهاي يادگاري خاطرهي اين روز را براي هميشه جاودانه بسازيم. تا سال دیگر یاالله و یا نصیب
(سید علی موسوی)
نوشته شده توسط شفیق نامدار در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
فراخوان خانه داستان بلخ ( )
فراخوان خانه داستان بلخ
خانه داستان بلخ به پشتیبانی مالی نشریه زرنگار(تورنتو- کانادا) دومین آزمون داستان نویسی را به راه می اندازد.این آزمون ویژه نویسنده گان فارسی زبان افغانستانی می باشد. که از هر نویسنده یک یا دو داستان کوتاه را می پذیرد. و درنهایت بعد از داوری توسط 5 داور برگزیده شده به برنده گان جایزه های اول- دوم وسوم جوایزه نقدی و گواهینامه از سوی خانه داستان بلخ اعطا می گردد..
شرایط برای پذیرش:
1 – داستان نویسان افغانستانی و زیر چهل سال عمر داشته باشند.
2- نوشته ها به صورت تایپ شده ارسال گردند.
3- اخرین زمان پذیرش نوشته ها اخیر سرطان 1388 تعیین گردیده و نتایج آزمون همزمان بابرگزاری جشن مهرگان (ماه میزان) اعلان می گردد.
نشانی برقی:
shafiq_mzr@yahoo.com و taqi_wahedi@yahoo.com
ویا:
کابل:سرای شهزاده اتاق 184 شماره تماس 0799580100
مزار شریف: بازار کفایت اتاق 52 شماره تماس 0799580200
پشاور: چوک یادگار آزاد پلازه منزل سوم اتاق 7 شماره تماس
(خانه داستان بلخ)
نوشته شده توسط شفیق نامدار در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
برف ( )
دیروز ۲۵ دلو ساعت های چار و نیم بیگاه ما (من با وهاب مجیرـ سهراب سیرت و کابل) در میان برف باری سنگین گیرمانده بودیم. دریغ مان آمد که از این طبیعت بهره نبریم و همچو سالخورده گان خودهاره به لحاف پیچیده و به کنج خانه بمانیم.
خی چه کنیم؟ بریم به زیارت قبر احمد ظاهر.
برف آنجا ها چیزی کم یک زانو باریده بود و ما میان برف ها غژ - غژ راه می رفتیم. وادی خاموشان را سکوت سرد زیر سینه اش سایده بود و صدایی بر نمی خاست. نخست بامقداری برف سنگ قبر احمد ظاهر را شستیم و و گرد و غبارش را ستردیم و دعا و طلب بخشایش خواستیم از خداوندی که زنده گی ما هدیه یی از جانب اوست. از شاعز جوان (سهراب سیرت) خواستم که چیزی باید بخواند (غزل یا رباعی و یا دوبیتی...) و گفت من در فکر سرودن یک دوبیتی استم: ( صدا کوچید از دنیا پس از تو) و دفعتن استاد مجیر لین را سست نماند (خروش افتاد از دریا پس ازتو) و مدتی تاخیر افتاد تا از روی ناگزیری بر سبیل اندیوالی گفتم (هزاران مرغ نالید و نیاموخت) و استاد مجیر استادانه دوبیتی را تکمیل کرد ( سرود عشق را اما پس ازتو)
و یک جایی زمزمه کردیم و به روح احمد ظاهر بزرگ اهدا نمودیم:
صدا کوچید از دنیا پس از تو
خروش افتاد از دریا پس از تو
هزاران مرغ نالید و نیاموخت
سرود عشق را اما پس از تو
و سر چند قبر دیگر نیز رفتیم از جمله امیر عالم بیک آخرین و بدبخت ترین شاه بخارا و تا تاریکی ها همانجا قدم زدیم و ما (من - وهاب مجیربا سهراب سیرت و کابل) یک روز بر خاطره را بر دیوان عمر ثبت کردیم.
یادداشت: در دوبیتی ایهام هایی در (دریا و مرغ ) نهفته است.
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و ششم بهمن 1387
جشن مهرگان ( )
| نویسنده : ali_moosavi | بازدید : 60 | |
اوسانه سي سانه (بزرگداشت از جشن باستاني مهرگان و اعلام نتايج نخستين جايزه ادبي خانه داستان بلخ) پنجشنبه هژدهم ميزان (مهر) سال 1387 براي اهالي كوچههاي ادبيات بلخ، روز زيبايي بود. نيم ساعت قبل از زماني كه در كارت نوشته شده بود، يعني پنج عصر، هوتل كفايت بودم. چمنهاي باغ هوتل قرار بود امشب اقتدار پاهاي پايههاي ادبيات معاصر بلخ و افغانستان را احساس كنند و بچههاي خانهي داستان بلخ ميبايست ميزبان چهرههاي شاخص ادبي و فرهنگي ميبودند. بالاخره امشب انتظارچند ماهه به سر ميرسيد و برندهي نخستين آزمون داستان نويسي خانهي داستان بلخ معرفي ميشد. و چه روز زيبايي بدين منظور انتخاب شده بود. جشن مهرگان همه ساله به كوشش شفيق نامدار داستاننويس خوب افغانستان و از بنيانگذاران خانهي داستان بلخ با برپايي شبي پر از شعر و داستان به يادماندني ميشد. و امسال هم به ابتكار او و ديگر اعضاي خانهي داستان بلخ، اهداي جوايز آزمون داستان و جشن مهرگان باهم برگذار ميشد. ميز گرداننده با يك دسترخوان گلدوزي شده با دست، يك نان پتير، خوشهاي انگور و يك اريكين به زيبايي يادآور نشانههاي شبهاي نقل افسانه در روزگاران قديم بود. و آن طرفتر لوحهاي با نماد اوسانه سيسانه... و نشان خانهي داستان بلخ، جشن مهرگان را تبريك گفته و قدم مهمانان را گرامي داشتهبود. كم و بيش ميدانستم مهمانان بلخي چه كساني خواهند بود؛ فرهاد عظيمي استاد دانشگاه و رئيس شوراي ولايتي، جناب مهرآئين نويسنده و پژوهشگر و يكي از چهرههاي مطرح سياسي ولايت، محمد صالح خليق رئيس اطلاعات و فرهنگ ولايت، استاد محمد عمر فرزاد شاعر و فعال فرهنگي، عفيف باختري شاعر، تقي واحدي نويسنده و از بنيانگذاران خانهي داستان بلخ، شفيق پيام نويسنده، ژكفر حسيني طراح و مسئول انجمن قلم افغانستان، صادق عصيان شاعر و استاد دانشگاه، بچههاي حلقهي فرهنگي زلفيار، اعضاي انجمن نويسندگان بلخ، اعضاي خانهي داستان بلخ، جمعي از خبرنگاران و نمايندگان رسانهها و كسان ديگري كه شايد ان شب من نديده باشم و يا نامشان را از ياد برده باشم. وقتي وارد محوطه شدم فقط ژكفر حسيني، نامدار و شفيق پيام را ديدم كه در تزئين ميز گرداننده تلاش ميكردند. و لحظاتي بعد صادق عصيان نيز به ما ملحق شد و هنوز ساعت پنج نشده بود كه آقاي واحدي و سه تن از بزرگواراني كه نميشناختم شان از راه رسيدند. و اين رسم نچندان ديرين ما افغانستانيها كه مجالس خود را يك ساعت ديرتر آغاز ميكنيم، اينجا نيز حكم راند و جشن بعد از حضور مهماناني كه از كابل آمده بودند، ساعت شش عصر شروع شد. در جمع بزرگواراني كه رنج سفر بر خود روا داشته و از كابل آمده بودند، عزيزاني به چشم ميآمدند چون استاد رهنورد زرياب قلهي پرافتخار داستاننويسي و خار چشم دشمنان زبان فارسي، احمدي زاده مسئول فرهنگي تلويزيون طلوع، آقايان مطهر، توحيدي و فهيم دشتي روزنامهنگار. همچنين دو عزيز ديگر را نيز در جمع خود ميديديم. غلامرضا ابراهيمي شاعر توانمند حوزهي مهاجرت كه چندي است ياد وطن كرده و اين روزها مزار شريف هستند و امان پويامك نويسنده و شاعر كه خود نيز در اين آزمون شركت كرده بودند و يكي از ده اثر برگزيده از آن وي بود. جشن با خواندن شعري توسط صادق عصيان كه گردانندگي مجلس امشب را نيز عهدهدار بود، آغاز گشت، شعري در پيوند با مهرگان اين آيين كهن آريايي و سپس از شفيق نامدار خواست تا رشته سخن به دست گيرد. نامدار با همان طبع روان كه در نثر او هويداست به همه خوشآمد گفت و سپس در توضيح با آزمون داستاننويسيِ خانهي داستان بلخ سخن راند. فهميديم كه پرداخت جايزه از سوي زلمي باباكوهي نويسنده تواناي كشور كه در كانادا هستند، تقبل شده و در مهلت گذاشته شده، سي داستان رسيده بوده كه از ميان آنها در داوري ابتدايي ده داستان انتخاب شده است و براي داوري نهايي و انتخاب داستان برگزيده به هيئت داوران راجع شد. اين داستانها عبارت بودند از: گمشدگان كوتهي سنگي از محمد تقي اخلاقي سنگ مفت گنجشك مفت از امان پويامك آشار از عبدالواحد رفيعي سياه از سكينه محمدي بسراقهاي مادر از معصومه حسيني بند باز از معصومه كوثري من خودم سه نفرم از محمد امين محمدي شب اول قبر از سيد علي موسوي و ماها تمام گرد و خاك زمين را به آسمان مي بريم از حبيب الله صادقي ماده سگ سفيد از سهراب سامانيان نامدار داوران را اينگونه معرفي كرد؛ استاد رهنورد زرياب، استاد جواد خاوري، مريم محبوب، خالد نويسا، تقي واحدي و خودش (شفيق نامدار). بعد از نامدار استاد رهنورد زرياب در مورد ارزش جشن مهرگان نزد آرياييهاي كهن سخن راند و اينكه چگونه بعضيها ميخواهند با استفاده از عناوين جعلي و يا اسناد دروغين به تحريف تاريخ و حتي نام جشنهاي باستاني بپردازند. وي با تمجيد از برپايي جشن مهرگان و نوروز در ولايت بلخ، خواستار اين شد تا جشن سده را نيز كه از جشنهاي معروف آرياناي قديم بوده، دوباره زنده كنند. استاد در بخش ديگر صحبتهايش به نويسندگاني كه داستانهايشان در جمع اين ده اثر بود، تبريك گفت و از اينكه جنبش جديدي در عرصهي داستاننويسي در بلخ شكل گرفته ابراز مسرت نمود. سپس جناب مهرآئين انديشمند و پژوهشگر ارجمند ولايت بلخ، در مورد تاريخ جشن نوروز و مهرگان و چگونگي بزرگداشت آنها در زمانهاي مختلف گفت. صادق عصيان در چند مورد اظهار داشت كه ميخواهد برنده را اعلام كند اما با خنده آن را به زماني ديگر موكول ميكرد و اشتياق مهمانان را به همراهي با برنامه بيشتر ميساخت. و همينجا بود كه قرار شد چند تا از داستانهاي برگزيده توسط نويسندگان آنها خوانده شود. اول كسي كه داستانش را خواند خانم معصومه كوثري بود كه بندباز را با احساس تمام به گوش شنوندگان رسانيد. سپس سيد علي موسوي نيز داستانش را با عنوان شب اول قبر ارائه كرد. بعد از خوانش اين دو داستان، عصيان يك بار ديگر دل اشتراك كنندگان را به تپش واداشت و از استاد زرياب، استاد فرزاد و فرهاد عظيمي خواست تا براي اهداي جوايز به جايگاه تشريفآور شوند. سپس با مكثي طولاني داستانِ شب اول قبر از سيد علي موسوي را به عنوان داستان برگزيدهي آزمون اعلام نمود و وي تنديس بلورين و چكي به مبلغ سي هزار افغاني را از دست استاد زرياب دريافت كرد. ![]() سپس به نويسندگاني كه حضور داشتند و داستانشان در ميان ده اثر برگزيده قرار داشت، لوح سپاس داده شد. در پايان همه چيز آماده بود براي صرف غذايي مهرگانانه با حضور اديبان، شاعران و نويسندگاني كه آمده بودند تا در اين جشن باستاني شركت كنند و تقسيم شادي اعضاي خانهي داستان بلخ را شاهد باشند. | |
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و هفتم مهر 1387
عقاب- به یادمسعود ( )
عقاب
فرمانده دستگاه کوچک رادیویی اش را روشن کرد ، امواج بالای دستگاه کوچکش هجوم آوردند:
- عقاب ،عقاب، عقاب...
آواز ها باهم قاطی بودند ، اما فرمانده به درستی می فهمید و اواز تک تک از همکارانش را تشخیص می داد لختی درنگ کرد ، حق اولیت ازکی بود که باید نخست به جواب اش می پرداخت ، از بچه هایی که از عقب جبهه ی دشمن تماس گرفته بودند . برای فرمانده بسیار مهم بود بخاطری که به یک ماموریت بسیار خطرناک و حساس گماشته بود. دکمه بی سیم را فشارداد:
- شاهین ، شاهین ، شاهین عقاب ...
- می شنوم ، می شنوم عقاب شاهین.
- می شنوی؟
- چاروپنج می شنوم.
لحظات نازک بود ، محاسبات فرمانده برهم خورده بود انکشافات تازه درمیدان های نبرد رخ داده بود. توطیه ، عده ی از افرادش را دشمن خریده بود . باید بالای نقشه ی ترتیب شده دوباره کار می کرد. استراتیژی را تغییر می داد ، از تهاجم به مدافعه .باید تصمیم فوری می گرفت .
همکارانش تاکید می کردند: هرچه زودتر تهاجم شروع شود فرصت ازدست نرود،بچه ها مورال دارند ، دشمن استحکامات قوی ندارد، یک حمله ی برق اسا ویک کمر بر کافی است تا دروازه های کابل دشمن را عقب برانیم. امافرمانده تصمیم دیگری گرفته بود، یک تصمیم شگفت اور- عقب نشینی تاکتیکی-
دکمه بی سیم را فشار داد:
- شاهین ،شاهین ،شاهین عقاب.
- می شنوم ، دگوشم است.
- ازکدام موقعیت گپ میزنی؟
- از موقعیت داده شده، کاروان صدفیصد اماده حرکت است ، به (حامد ماما لالا هوتک ) شروع کنیم؟
نخیر شروع نکنین ،( عزت قادر بصیر ) بیاین.
چرا چطور ممکن است، به عقب (داود شاکر میوند نادر) رسیده ایم.
- تصمیم مه چیزی است که گفت ارتباط ات داومدار باشه . خداحافظ.
سرگروپ احساساتی شده بود ، اخر فرمانده عمومی چه می خواهد ، کار شوخی نیست ،عقب نشینی ،عقب نشینی، ازسروبی تا جبل السراج ، حالی دشمن پشت دروازه رسیده ،تاکجا بریم .بچه ها همه ازتصمیم فرمانده عمومی خبر شدند ،همه به اینگونه تصامیم خوب بلد بودند و زود به دساتیر او تسلیم می شدند.همه گی به راه افتادند.
ساعت دو بعد ازنصف شب بود، شب های تابستانی وشیری رنگ ، فرمانده خونسرد بود گویی هیچ حادثه یی در راه نیست، طبیعی ترین حالت را داشت. بالای تپه قدم می زد، دستهایش را به کمر گرفته بود، پایین تپه قریه ها بودند، اینجاو انجا خانه های گلی افتاده بودند، درختان انبوه از شادابی سیاه می زدند ، درختان توت بودند با برگهای ضخیم و سیاه رنگ، دهکده به خوان خاموشی دعوت شده بود.عطرگل شفتل همه جارا فراگرفته بود و باد ارام وملایم عطر انرا به اطراف می پراگند.فرمانده خانه ها و کوچه هارا زیرنور شیری رنگ خو ب تشخیص می داد:
انجاخانه ی فلانی ، اینجا خانه فلانی، و انهم عقب سپیدار های بلند و انبوه خانه سرگروپ ، کسیکه همین چندلحظه پیش همرایش به تماس بود.از سرگروپ خوشش امد چگونه تا عقب جبهه دشمن رسیده بود و چگونه برمی گشت ، به کارایی اش اطمینان داشت مانند یک ببر خشمگین و ارام بود که ازبیشه های پرازدشمن عبور می کرد. دلش لبریز از خوشی شد، تبسم برلبانش رویید.
دهکده را سکوت بلعیده بود و داشت ارام ارام هضمش می کرد،فرمانده تصورکرد این اخرین شبی است که دهکده به ارامی خوابیده و نورمهتاب بادست های پرنیانی اش نوازشش می دهد.تصورکردفردا دهکده را اتش می گیرد، کودکان با پاهای برهنه از دنبال مادرانش می دوند و زن ها با کوله بارهای سنگین به طرف دره ها پناه می برند، مانند مارهای خشمگین و زخم خورده به سوی سوراخ هایشان می خزند.پیرمردها غضبناک بودند و از قوت خشم می لرزیدند:
پدرهای ما هزارهای شانرا کشتند، انگریز هارا ، سستی نکنین ، هله بدو نمانیش ، اگر میر مسجدی خان می بود... اگر.... می بود....
بچه های جوان از خانه هایشان با تجهیزات و سلاح ها می برامدند، خشمگین بودند مانند مارهای خشمگین که به سوراخ هایشان اب رخنه کرده باشد به دشت هاریخته بودند ، دل ادم می لرزید.
فرمانده چارطرف را ازنظر گذرانید:
سپاهی بود سپاهی بود، تفنگ بود وتفنگ بود، خشم بود وخشم بود، یک دریا خشم بود، خشم طغیان کرده بود، یک صحرا خشم بود، برصحرا از زمین و اسمان خشم باریده بود.
بچه از شدت غیظ می لرزیدند و قبضه های تفنگ هارا محکم می فشردند:
مقاومت می کنیم، تا نفس داریم ...
دهکده ارام بود ، خانه ها ارام بودند، سپیدارها، ارام ایستاده بودند و از شادابی سیاه می زدند مانند ستون های دود به اسمان قد برافراشته بودند.
فردا دهکده ها ویران می شوند، اتش می بارد فضارا دو د باروت می گیرد، سپیدارها با پیکر های هیبت ناک شان به زمین می غلطند.
رشته ی خیالات فرمانده را صدای امواج بی سیم درید:
عقاب ،عقاب ، عقاب.شاهین شاهین شاهین،الماس الماس....
داخل زیرزمینی شدو خود را روی تخت خواب انداخت:
اگر عقب نشینی نکنیم چه کنیم،این همه کودک ،زن، پیرمرد، مجروع ..غیر ممکن است اینهمه را انتقال دادن، غذا برای انها سرپناه...باید اینها زنده بمانند ، خدایا ! باز یک ازمون دیگر ، تیر باران، زندان، شلاق، اواره گی.. نه نه یک عقب نشینی سریع و موفقانه ، احتمالا فردا دشمن حرکت را اغاز می کند:
نخست بم باران، هاوان کاری، بعد حمله پیاده به شکل امواج انسانی.
از جایش برخاست،لحظه ی روی اتاق قدم زد،نقشه ی تازه درذهنش تمام شده بود. به اتاق همکارانش نزدیک شدو باانگشت به درکوبید:
برادرها!
همه ازخواب برخاستند، باید اتفاقی افتاده باشد ، درین نیمه ی شب ، باید موضوع مهمی باشد.
خوب چه کنیم؟
- فردا ساعت پنج صبح تهاجم اغاز می گردد همه چیز اماده است – انشاالله تا چاشت به کوتل خیرخانه استیم .
فرمانده شانه ی راستش را بالا انداخت:
نه قضیه طوری دیگری شده، استراتیژی را تغییر دادیم، ازحمله به مدافعه، باید ابتکار عمل بدست ماباشد، باید استراتیژی ما تاکتیک مارا میدان بدهد وزمینه های خوبی برای جنگ وگریز داشته باشیم.یک جنگ فرسایشی را برایشان تدارک دیده ایم.
همکارانش به غم غم افتادند:
چگونه ممکن است، اینهمه وسایط،،افراد،دیپوها... یکی همکارانش گفتند یکی فرمانده گفت ، یک همکارانش گفتندیکی فرمانده گفت... بالاخره فرمانده جدی تر شد:
یادتان رفت سال 1364 را می گویم وقتی روسها حمله کردند ما عقب نشینی کرده بودیم و بعد ضد حمله.حالاهم با عقب نشینی خود نیم جنگ را می بریم و نیم دیگرش هم به دست خداجان ...
همه گی باخنده های رضایت از جاهایشان برخاستند، از چهره ها تصمیم های تازه خوانده می شد که عقب ان خشم پنهان شده بود.
نزدیکی های چاشت بودکه فرمانده یک بار دیگر بالای تپه برامد، دستانش به کمرش بود و چار طرف را می پایید، و مطمین شد که شب گذشته همه چیز را به درستی تشخیص داده بود: خانه فلان وفلان وفلان..
به ساعت نظر انداخت ، کمی اضافه تر ازیک ساعت بعد دیگر باید تهاجم دشمن شروع می شد،نخست بم باران، هاوان کاری، و بعد تهاجم زمینی به شکل امواج انسانی. برایش هرلحظه گذارش می دادند که دهکده ها خالی شده اند، وسایط و افراد به عقب جبهه کشیده شده اند و راه های رفت وامد دشمن ماین کشت شده.
اخرین خانواده ها درحال ترک خانه هایشان بودند، پیرمردها غرو فش می کردند:
پدرهای ماهزارن تای شانرا کشتند، هی میر مسجدی خان شیر پیر شمالی...
روزوقتی به پایان خود می رسید که عقب فرمانده دهکده های خالی از سکنه بودند،ستون های اتش زبانه می کشیدند،انفجار ها زمین را میلرزاندند و سپیدارها زمین را سجده می کردند.فرمانده به طرف اسمان خیره شد، نیم ازاسمان صاف بودند و نیمی دیگر ابرالود و گرفته، چشمش به عقابی افتاد که بالهایش را گسترده بود و بالای بلندی ها چرخ می زد، با چشم عقاب را تعقیب کرد وزیر لب گفت :
چه خوب، چه ازاد، چه مغرور. بعد متوجه شدهمکارانش نیز عقاب را تعقیب می کنند، و یکی ازان میان زمزمه کرد: « عقاب ازاوجها فریاد می دارد، افق ها ناکرانمندند» فکر کرد این کلمات را جایی دیگری نیز خوانده بود.
- جایی شنیده ام.
- از« واصف باختری» است.
عقاب اوج گرفت و انطرف قله ها اشیانه گرفت.
- عقاب ،عقاب، عقاب شاهین.
- می شنوم، شاهین!
همه به موقعیت های تعین شده رسیده ایم ، اگرفامیده باشی اطمینان.
فرمانده به افق های دوردست خیره شد:
- وقت نماز است.
و کسی اهسته به دیگری گفت :
- این مرد دل شیردارد.
و اخرین نفری که داخل دره پنجشیر شد فرمانده «احمد شاه مسعود» بود.
نوشته شده توسط شفیق نامدار در یکشنبه دهم شهریور 1387
فراخوان آزمون داستان نویسی خانه داستان بلخ ( )
فراخوان خانة داستان بلخ
« خانة داستان بلخ » به حمايت مالي نشرية زرنگار، آزمون داستاننويسي يي را براي نخستين بار در افغانستان راه اندازي ميكند. اين آزمون داستاننويسي ويژه داستاننويسان افغانستان است و نويسندة بهترين داستان برندة «جايزة ادبي مولانا خسته» خواهد شد. داستاننويسان گرامي ميتوانند از اول ماه جوزا (خرداد) تا پايان ماه سرطان (تير) 1387 يك داستان كوتاه خود را براي اين آزمون به نشاني هاي برقي shafiq_mzr@yahoo.com و info@balkhstory.com و یا به نشانی های زیر بفرستند:
· کابل ـ سرای شهزاده ـ اتاق 184 ـ شمارهء تماس: 0799580100
· مزارشریف ـ کفایت مارکیت ـ اتاق 52 ـ شمارهء تماس: 0799580200
· پیشاور ـ چوک یادگار ـ آزاد بازار ـ دکان شماره 7 ـ شمارهء تماس: 00923469178528
شرايط براي نامزدي جايزة مولانا خسته:
1 ـ نويسندة داستان زير چهل سال عمر داشته باشد.
2 ـ داستان به زبان فارسي دري باشد.
3 ـ داستان تايپ شده باشد.
جايزة مولانا خسته به ارزش 30 هزار افغانی نقد و يك گواهينامه از سوي خانة داستان بلخ است كه در جشن مهرگان سال جاري تقديم داستاننويس برنده خواهد شد.
نوشته شده توسط شفیق نامدار در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
غازی ها ( )
غازی ها
جری..جوک..نقطه ..نشان. هدف را گرفته بودم اما درانتخاب اینکه به کدام عضو بدنش گلوله را اصابت دهم تردید داشتم ، اصلا" به نشان زدن خودم باور نداشتم .سینه ؟ نه ، شاید واسکت زرهدار پوشیده باشد. سر؟ نه، بخاطریکه هدف کوچک میشود ، نکند گلوله خطارود. پاها ؟ نه ، شوخی که با او نداشتم می خواستم بکشمش . چشمهایش چطور ؟ چشمهای ابی اش ، کاش میشد چشمهایش را نشانه بگیرم . انگشتم روی ماشه بود . کش کن دیگر ، غازی میشوی ، « شوروی» از پیشت مفت نرود...
بالاخره باید من هم میان بچه های جبهه قدر وقیمتی میداشتم ، باید جنگی و چریک می بودم . وقتی گرد بخاری کمیته می نشستیم هریک کار نامه های شانرا بیان می کردند:
- یک خرس کلانش« خره شو خره شو» میگفت ، زدم به تقدیریش ...
- یک ظابط بسیار خیز خیزک میزد ، زدم به فرقش ...
- یک شوروی فیل واری بود ، وقتی زدم به پیشانیش او نگفت...
من بودم که خاموش می نشستم ، اصلا" کارنامه ی نداشتم و بچه های که جنگی و چریک بودند بالایم خشره کاری می کردند:
- اوبچه بخاری ره چوب بان...
- اوبچه، جیراب های مره پینه کو...
- اوبچه ، پرتله مره آویزان کو...
هله او بچه .. هله اوبچه .. هله اوبچه...
بیخی احساس حقارت میکردم ، آخر من هم تفنگ داشتم ، من هم داخل جبهه بودم، بخاطری که ترسو و جنگ نادیده بودم قومندان مرا به عملیات ها نمی برد . همیشه خدمت گار کمیته ، همیشه شاگرد آشپز ، همیشه نگهبان اسپ ها همیشه « آب بیار شوربلاقی» ، هله بدو.. هله بدو..هله بدو...
دیگر بچه ها یکی دوساعت می جنگیدند ، کمین می رفتند، قطارهارا آتش می زدند،بالای حکومتی حمله می کردند و بعد هفته ها چپه ناف می خوابیدندو قومندان هم ناز وردارشان می بود و هرکدامشان القابی داشتند:
نادر کلیکوف، قیوم دیپچیک ، نبی چریک ، کاظم هاوان و....راستش این القاب را به آسانی نگرفته بودند . نادر کیلکوف را از دست شوروی ها قاپیده و فرار کرده بود و قیوم با دیپچیک کلاشنکوف یک خورد ظابط را زده بود به شقیقه اش که او نگفته بود ...و...
اولین باری بود که بادشمن روبرو شده بودم بیخی نزدیک ،بیخی در تیر رس بودند.
ما هشت نفر را قومندان وظیفه داده بود تا یک گزمه ی روسها را که بالای زرهپوش بودند و مسیر حیرتان تا تنگی خلم را تردد میکردندبه کمین بزنیم. اصلا"مرا نمی آوردند ، اصرار کردم ، بچه ها ریشخند زدند و گفتند آنجا اش خدایی نیست که بخوری. و قومندان گفت :
- برو بچیم ، مگم پاچه های ایزارته محکم بسته کو...
زرهپوش شاید در فاصله ی دوصد متری ما قرار داشت و مادر قسمت (کفتر خانه) که یک نقطه ی مناسب از نگاه اراضی جنگی بود کمین گرفته بودیم و از چندجهت راه عقب نشینی هم داشتیم تا عمق بته های انار و جنگل انبوه.دستور طوری بود، زمانیکه قطار از طرف حیرتان به جانب کابل حرکت کند پیشاپیش آن یک «هفتاد پی پی » به عنوان پیش قراول حرکت میکند وما باید انرا هدف راکت و ماشیندار قرار میدادیم و معمولا"یک افسر و یک سرباز شوری بالای زرهپوش نزدیک کلکینه نشسته می بودند و معلومات کافی داشتیم . و ما دونفر که با سلاح کلاشینکوف مجهز بودیم وظیفه داشتیم که آن دونفر راهدف بگیریم و بعدا" راکت چی ها از دوجناح زرهپوش را آتش باران می کردند و «پی کا» چی درفاصله ی دورتر جابجا شده بود،هم پشت جبهه را باز نگهمیداشت و هم یک آتشبار مطمین برای ما بودکه هر پیاده ی دشمن را زیر آتش میگرفت.
حالا تا یک ساعت بعد دیگر غازی بودم :
هی که شوروی پدرلعنت سر هفتاد پی پی نشسته بود، هی که جری جوک کدم ، هی که زدم راست به تقدیرش ،او نگفت .
- آفرین بچیم.
- غازی شدی.
- نا معلوم مرد بودی.
وبزرگمنشانه خودرا کم زدم:
- ما چه سگ استیم ، هر کار ره خدا میکنه.
- نعره ی تکبیر!
الله اکبر، الله اکبر
قومندا ن دستورداد بعد ازین برایم لقب غازی بدهند .
- برای غازی گوپیچه نو بخرین.
- برای غازی کلینکوف گریس بند بتین.
- غازی سرگروپ باشه.
- غازی را از خدمت اشپزخانه معاف کنین.
چقد رخوب وقتی آدم غازی باشه ، وقتی ادم یکی دوتا شوروی از خود پیش روان کنه ،فقط جری جوک کنه بزنه به تقدیرش وبعد …
یک ستون دراز از قطار اکمالاتی شوروی هااز خم «باغ جهان نما» معلوم شد که آهسته آهسته و منظم پیش می امدند و هفتاد پی پی از جایش حرکت کرد،حدود یک هزارمتر پیشتر از قطار ، دوتا روس سرخه و تنومند بالای آن نزدیک کلکینچه نشسته بودند، و تماس رادیویی داشتند. همه بچه هابه جاهایشان خزیده بودند، ما دونفر وظیفه داشتیم کار را شروع کنیم ، ازینکه تفنگ های سبک داشتیم پیشتر از دیگران خزیده بودیم و همکارم برایم فهمانده بود که اماده باشم و هروقت گفت اتش ماشه را کش کنم .
جری..جوک..نقطه ..نشان تقدیر شوروی ،کمی ارتعاش به بدنم جاری شد، دندانهایم بهم خوردند، شاید ترک ترک آنرا همکارم شنید، شاید هم نشنید و مصروف کار خود بود. نه نه سینه اش، سینه ی پهن و فراخش جای مناسبی برای اصابت گلوله بود، کش کنم ؟ کش نکنم؟ برو هی کش میکنم، برو هی کش نمی کنم ، بار اول است که آدم می کشم ، هیچ دستم راست نیست ، کاش نمی امدم ، سالها خشره کاری می کردم،به اشپز خانه پیاز ریزه می کردم، اسپ ها را جو می دادم، شوق بی جا کردم،چه کنم؟چه نه کنم؟این شوروی یک لحظه بعد زنده نخواهد بود،وقتی گلوله به تقدیرش اصابت کند تخته به پشت خواهد غلتید، او نخواهدگفت، از سر هفتاد پی پی خواهدلولیدو چشمهای آبی اش در آسمانها چیزی جستجو خواهد کرد، شاید هم ستاره هارا . میگن هرکدامشان به شوروی دو،سه تا معشوقه دارند، نوش جانشان ، بی دین ها، ما خویکی هم نداریم، خداوند این دنیارا برایشان داده ، چرا برای ما نداده؟دیگه دستش به دست «دویچکه » اش نخواهد خورد، دیگه او مسکو را هم نخواهد خورد.چنددقیقه بیشتر از زندگی اش نمانده ، در آخرین نفس زنده گی اش به کی خواهد اندیشید؟ما که شهید شویم خو کلمه خود را میخوانیم . مگر ای بی دین ها خواهندگفت :
- دی وی چکه!!!
همکارم آهسته گفت هروقت از گولایی دورخوردند آتش کو ، حالی نزنی که عقب نشینی می کنند.
جری ..جوک..تقدیر شوروی . سرعت هفتادپی پی کم شد، شاید بخاطری اینکه قطار نزدیک تر شود، دو دله شدم ، سه دله شدم، چنددله شدم .مرگ وزنده گی یا انسان را در اختیارداشتم. به خواب هم ندیده بودم که آدم بکشم ، چه بودم ؟چه شدم،ناحق پارسال مکتب را رها کردم حالی صنفی هایم مکتب را تمام کردند،ازین روزهایش خبر نداشتم...
همکارم گفت چه شدند بی دین ها، آهسته آهسته می آیندتوره خو ندیدن، سرت را پایین بگیر ...
جری ..جوک ..قله هفتادپی پی ،آن پولاد گاو سبدمانند ،جاییکه هزاران گلوله بخورد اخ نمی گوید... ماشه را کش کردم:
تک ..تک..تک....دانگ ..دانگ..دانگ...
دو شوروی خود را داخل هفتاد پی پی انداختند.چشم به هم زدن هفتاد پی پی روی خود را گشتان و غرش کنان به عقب گریخت.
بچه ها با عصبانیت فریاد زدند:
- کدام بی ناموس بود؟
- ناخواست دیستیم به ماشه خورد.
- دچیز ...مادرت خورد.
- قومندان ره گفتم که ای شاشوک مکتبی ره روان نکو.
- ای صابون کونک هارا بان که گرد «روضه» سر دختر ها تیم بیتن.
- ناغلطی دیستیم به ماشه خورد ، ماشه لق بود.
- بگریزن که افشا شدیم حالی زمین وزمان را زیز آتش می گیرند.
و هشت نفر میان انار زارفرو رفتیم.
شفیق نامدار- کابل
1386
نوشته شده توسط شفیق نامدار در سه شنبه نهم بهمن 1386
نقدی بر "گلیمباف" تقی واحدی ( )
" گلیمباف " از دریچه انصاف
گلیمباف را ظرف یک شب خواندم ، دوثلثش را سرشب خواندم و یک ثلث دیگرش را سحرگاه تا پیش از چاشت. و این کار بزرگ که از حوصله ی یک آ دم عاطل و کم کتابخوان براید معنی اش اینست که گلیمباف داستان میانه ی جالب و خواندنی است.
اصلا چند ما پیش شنیده گی داشتم که تقی واحدی رومانی زیر کار دارد بنام گلیمباف ،
انگاه از محتوا و درونمایه ی داستان چیزی نمیدانستم . با خودم گفتم " کاش یگان نام زیباتر میگذاشتش" اکنون که کتاب را تا اخیرش خواندم پی بردم که نامی بهتر از گلیمباف نمیتوان برآن گذاشت.
اگر به عنوان یک مخاطب ادبیات و خواننده ی عادی حق داشته باشم دید گاه خودم را از گلیمباف در میان میگذارم .
موضوع داستان رویداد های سالهای پیش از حکومت مجاهدین را باز گو میکند و عمدتا" دنیا و مافیها از از دید یک زن جوان نگاه میشود و دغدغه های فردی زن ، رویداد های جنگی ، واقعیت ها و ذهنیت ها دست بدست هم میدهند و روند داستان را پیش میبرند. کل رویداد ها از نگاه زمانی در یک روز اتفاق میافتند . که این مدت کم در یک داستان میانه یا روما ن ناگذیر ایجاب فلاش بک های فروان و جریانات ذهنی مداوم را میکند تا داستان گسترش یابد و پرورده شود.
دغدغه های شخصیت اصلی داستان "پاتو " ظاهرا فاطمه ریشه درژرفنای سالها و سده ها دارد که در قریه سراسیا بردوش بانوان سنگینی میکنند ، یک رنج تمام ناشدنی و جانگداز که در تمادی قرنها تداوم یافته اند . و عناصری در داستان مانند گلیم نیم بافته ، که عینا" با سر نوشت پاتو گره خورده و محاصره قره غجله و محاصره سراسیا در سال گذشته ، صدای مهیت انفجار ها، رعد وبرق و آسمان ابر الود و گاه افتابی و در حال تغییر و بحران ، بحران درونی پاتو ، خشونت صفد ر، اندوه جوانمرگی بابر و همه و همه چنان باهمدیگر انس گرفته اند که نمیشود هیچکدام را از هم جدا ساخت وازبه هم امیختن این عناصر یک فضای یکنواخت بر تمامی روند داستان حاکم میشود . و تا اخیر از ین فضا خارج نمیشود . ویک چیز دیگر که خواننده را تشویق میکند تا اخیر داستان را دنبال کند هول وو لا یا چه خواهد شد ؟ است که در داستان ایجاد میشود . و خوانند میخواهد بداند که ایا گلیم تا اخیر بافته خواهد شد؟ ایا صفدر از جنگ بر خواهد گشت؟ ایا یک مشت دیگر هم بر سر عواطف سرخورده و کوبیده شده پاتو کوبیده خواهد شد ؟
هرچند نا تمام ماندن گلیم و سلامت بر گشتن صفدر حدس و گمان های منفی را بر خواننده الهام میکند ولی با انهم از اشتیاق خواننده نمی کاهد .و یک کشمکش ذهنی و عینی هردو یک جا و متوازن داستان را حرکت میدهند .
مسله سر آلیش که در بین جامعه ی هزاره ها متداول است گاهی پیوند های دردناکی را در پی دارد شاید مجبوریت های اقتصادی یا اجتماعی و یا چیزهای دیگر ی باشند که بیشترین ساکنان هزاره نشین به آن تن میدهند .در داستان سخت اعتراز آمیز و ظالمانه نمایانده شده . با وجود نارضایتی پاتو کاکایش نیز با دل ناخواسته به چنین پیوندی راضی شده است . شیر برادر پاتو بخاطر بدست اوردن انیسه به عواطف خواهر اصلا نمی اندیشد وخود مغلوب غرایز خود شده است . دریک گفتگو کوتاه که بین مادر و کاکای پاتو صورت میگیرد مادر نارضایتی اشرا از چنین پیوندی ابراز میکند ، وهمین گفتگو ی کوتاه احساسات مادرانه را تبارز میدهد و نشان میدهد که مادر یک زن مسخ شده و کرخت نیست اما به مقابل رواج های سنتی قریه کاری کرده نمیتواند.
مردان هرچند در گلیمباف حضور فعال ندارند اما بیشتر مردها ( بابر و صفدر) درذهن پاتو با همه ابعادش حضور میابند ، ذهن را پر میسازند ، سایه میافگنند . و این صفدر است که مایه ی یاس ، اندو ه ، خشم ، جرئت ، تصمیم و تسلیم پاتو میگردند . و حتا بر رویداد های جنگی ، بم ، انفجار و رگبار غلبه میکنند و نمیگذارند پاتو شعور سیاسی بیابد و در مورد طرفین جنگ ( متجاوزین و مجاهدین ) قضاوت کند .
تقی واحدی مانند یک نویسنده ی حرفه یی خوب درعقب شخصیت ها پنهان شده است و انها را در مسیر شان هدایت میکند و خودش دیده نمیشود جز دریک مورده که مادر پاتو حرف از تفنگ میزند از ارزگان یاد میکند و میگوید که تفنگ در همه موارد بد نیست و در جاهایی استفاده از ان جایز است ، بمقابل ظالمها ایستاد شدن . درین جا نویسنده نتوانسته ارمانهای خود را پنهان کند .
در یک مورد صدمه ی کوچکی هم به حقیقت مانندی داستان وارد میشود ، آنجا که شامگاهان مردان برای اوردن جسد صفدر به طرف پایین قریه میروند از زیر گامهایشان گرد و خاک بلند میشود در حالیکه چند ساعت قبل باران باریده بود حتا چقری ها از اب پر شده بودند . آن هم در ان فصل سال .
زبان گلیمباف
هرچند توسن قلم در گلیمباف چنان یک نواخت و ارام پیش میرود و ضرب اهنگ متناسب دارد ، نه به تندی داستانهای پلیسی و نه به کندی داستانهای روانی . افت خیز در سرعت روایت دیده نمیشود . که بی درنگ این بیت را بخاطر اوردم :
همی راندم فرس را من بتقریت
چو انگشتان مرد ارغنون زن
و طاوس هفت رنگ و پرنیان پوش گلیمباف روی پاهای چوبین نا مناسب زبان داستانی حرکت میکند .
داستان که از زبان شخص اول مستقیما روایت میشود . و پاتو دختر دهاتی و تحصیل ناکرده یی است که داستان را با زبان گویش محلی هزاره گی روایت میکند که نهایت صمیمانه و کار باارزشی است و از ارزشهای زبانشناسی نیز بر خوردار است ، برا ی احیای گویش های زبان فارسی کار قابل تاملی است . و اما در موارد زیادی زبان یکدست بودن خود را حفظ کرده نمیتواند و در پهلوی جملاتی مانند :
" راست مو گوفت ازینکه بلایی سرخانه میاورد بانکه زودتر بلا سر خودش را میخورد "
" کی موگوفت او رفتنیه ، قد کشیده بود شماد واری" " خیستم پیاله را که پر اب کردم ، نادر پوتی نان را دجیبش کرد و پیاله را گرفت یک نفس چش کرد " و دها نمونه ی دیگر میتوان اورد .
نا گها ن راوی صمیمیت خود را از دست میدهد و جملاتی از دهانش میبراید مانند:
" گرما ی تنش را با پوست مشتم کاملا حس میکردم "
" یک رقم عقده ی سرکش گلویم را خشک کرده بود "
" اهنگ صدایش چنان حاکمانه شد که بی طاقت شدم "
" لذت گذرایی را زیر زبانم حس کردم "
و ده ها مورد دیگر که میتوان به گونه ی نمونه از انها یاد کرد
و خوانند شگفتی زده خواهد شد که با راویی سردچار است که تجاهل کرده است و خود را به نافهمی زده است و یکباره افشا میشود و از اعتبار ش نزد خواننده کاسته میشود و صدمه ی جدی بر زبان داستانی وارد میسازد .
پایان داستان همچنان باز است و اغاز بی سرنوشتی و رنج های پابان ناپذیر دیگر است که فرا را ه پاتو سبز میشوند ، زنی دو شوهر را از دست میدهد ، گلیم همچنان ناتمام میماند و خواننده همچنان با پاتو میماند . بعد از پایان داستان باخود گفتم تقی واحدی در افرینش این اثر نقش یک تصویر بردار عادی را نداشته که درحالت گذر تصویر هایی ارائه بدهد . بلکه نویسنده ی است که از عمق جامعه نمایش میدهد و در لحظه لحظه ی رویداد ها نفس کشیده و در تمامی کردار ها وپندار های مردم قریه سر اسیا شریک بوده و دست داشته . حاصل کارش پدید امدن یک اثر اثرمند و ارزشمند ( گلیمباف) است . احساس میکنم تقی واحدی در نوشتن این اثر بسیار راحت بوده ، اصلا" گلیمباف خودش فوران کرده و شکل گرفته ، اغاز شده و به انجام رسیده .
شفیق نامدار
کابل - 1386
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و هشتم مهر 1386
چنارهای خانقاه و کبک های جنگی ( )
چنار های خانقاه و کبک های جنگی
مرد بالای بلند ترین نقطه ی آوار نشست و چار طرف را نگاه کرد :
سقف های فروریخته بودند ، دیوار های از پا نشسته بودند ، دوکانهای بدون متاع و تاراج شده بودند، چنار های تبر خورده بودند و... درست همه اش به یک شهر بلا باریده میماند . دلش گرفت و سرش را میان زانوانش نهاد و هق زد :
- خدایا ! شهرما ...
لختی بعد دلش سبک شد و اشک هایش را با دستمال گل شفتالو سترد . تنابهای قفس کبک را شل کرد تا کمی کبک را خاک بدهد بعد به اطرافش نگاه کرد . چیزی بیجا نشده بود و نوای موسیقی زنده گی از نوار شهر بر میخاست . خودش را کمی ملامت کرد :
- چه خیال های بدی !
بعد هم کمی واقعیبینانه قضاوت کرد :
خیال محض هم نیست دارد کابوس ها زنده میشوند . خواست برای کابوس هایش مصداقی بیابد . کبک را به حالش گذاشت و کبک هم روی خاک نرم سینه اش را مالید و ارام لمید .
مرد دستانش را به کمرش گرفت و به دور دست ها نظر انداخت :
چنار های خانقاه خشکیده بودند و شاخه های انرا هرسال اره میکردند و به پوسته میبردند . قومندان قد کوتاه دستور میداد :
- بزنیدیش ! خانقاه چه کار...
و عسکر ها با اره وتبر به جان درختان کهنسال میریختند :
- میزنیم خانقاه چه کار..
قومندان قد کوتاه بروتهایش را تاب میداد :
- دیگر صوفی هارا نگذارید بیایند خانقاه !
عسکر ها ذوقزده میشدند :
- صوفی هارا روان میکنیم خط اول ...
مرد بگوش خود شنیده بود :
- روان میکنیم خط اول ...
به تنش رعشه یی خفیفی افتاد :
- خط اول ..روبروی مرگ ..ما که اهل" خط سوم " هستیم . اقلا به حال ما رحم کنند ما که اهل جنگ و تیر اندازی نیستیم ... یا غوث ثقلین !
مرد با خود نجواکرداین شهرخراب شدنیست . مانند( بالا حصار بلخ )مانند( کهنه خلم) با خود اندیشید با فراست میدانم از روی علایم .بخودش بالید یک صوفی باید بداند ، یک صوفی در عالم استغراق ...و با کف دستانش بالای ابروهای خود سایه بان درست کرد و یکبار دیگر به درختان چنار خیره شد که عسکر ها به جان و تن انها افتاده اند .تقریبا نالید :
-خدایا چنار های خانقاه میخ های شهر ما ...
میخ های شهر را از تن فرسوده اش میکشیدند .دیگر شهردر آستانه ی سقوط حتمی قرار داشت مانند خیمه ی بی میخ .حویلی ها یگان دوگان خالی میشدند و مردم بارو بنک خود را میگذاشتند روی موترها ی لاری و زنان و کودکان بالای بستره ها میلمیدند و مردان پهلوی راننده نشسته هدایت میدادند :
حرکت !
مرد لاری هارا تاجاییکه از چشم پنهان میشدند تعقیب میکرد و آنگاه شاید هم بخودش خطاب میکرد :
شهر ماند وبابیت !
و حرفهای قومندان قد کوتاه رعشه یی خفیفی به اندامش انداخت :
میبر یمشان خط اول ...
از خظ اول میترسید از جاییکه یک خط قرمز بود و آنطرفتر خط هم سرزمین مرگ بود .مرگ ها در هیت یک خیل ملخ هجوم میاورد ند و بر کشتزار آدمها مینشستند :
( مینک مینگ، ترق ترق .. شیو شیووو...گرم گرم .......
کبک بیخیال از این دغدغه ها روی خاک نرم لمیده بود و سینه اش از نرمی خاک لذت مطبوعی میبرد ومانند سینه ی تیر اندازانی که در خط اول روی خاک های نرم لمیده بودند . اصلا به این چیز ها نمی اندیشید و ضرورتی هم نداشت بیاندیشد بخاطری که کبک بود و غرور کبک بودنش اجازه نمیداد . و نمیدانست که اگر خط اول میشکست چه بلایی بر سرش میبارید و هنوز هم از نشه ی پیروزی بهار گذشته که در میدان جنگ نصیبش شده بود سرشار بود .مانند قومندان قد کوتاه ...
مرد قفس کبک را آهسته آهسته از جایش حر کت داد و قفس را روی زیر قفسی گذاشت و تنابهایش را کشید و برای اولین بار متوجه شد که شباهت های میان کبک و قومندان قد کوتاه است و آندو را با هم مقایسه کرد:
هردو جنگ دیده اند، هردو قد کوتاه و سینه های برامده دارند ،هردو مغرور و بیباک هستندو هر دو از خط اول نمیهراسند و ... برای اولین بار از قومندان قد کوتاه خوشش امد و بدون اراده گفت:
-کبک جنگی !
یکباردیگر دستانش را بالای ابروهایش سایه بان کرد و اطراف رانگریست . همسایه ها یگان دوگان خانه ها زا ترک کرده بودند و بعضی خانواده ها پیر مرد ها را به عنوان گاو پیر نذر مزار گذاشته بودند . از بالای بام روی حویلی را دید زنش بیخیال از این دغدغه ها بکارش مشغول بود .بالایش صداکرد:
- مادر (اسلام )!
بلی !
- بیا بالا
زنش را ورنداز کرد خواست به چیزی تشبیه کند خواست شباهت های میان کبک و زنش را بشمارد اما وقتش نبود .
- شهر خالی میشود !
-آه ،خالی میشود !
-خود را بکشیم( بالا) .
-کجا ؟
بطرف کوه اشاره کرد : بالا !
- نمیشود با اینقدر مال و حال
-شاید خط اول بشکند !
- قومندن کجاست ؟
- قومندا ن است خو باز هم ...
- میباشیم سر میان سر ها !
- اگر آمدند قتل عام میکنند
- ما خو هزاره نیستیم، هزاره ها را قتل عام میکنند .
گفتگو ی مرد بازنش بدون نتیجه به پایان رسید و هردو از بام تا شدند . مرد به زنش یک شب مهلت داد تا خوب فکر کند .
صبح زود مرد در حالیکه قفس کبک را در دست داشت برای زنش دستور داد که مال و حال را جمع کند و بار میکنند و میروند ( بالا ) . زن هم بدون مقاومت پرسید کبک را چی میکنی ؟
- میدهمش به قومندان .
-
( پایان )
شفیق نامدار - کابل
نوشته شده توسط شفیق نامدار در شنبه بیست و سوم تیر 1386
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
shafiqnaamdar.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
